روزگار غریب000

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم


دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند


عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


روزگار غریبی است نازنین


و در این بن بست کج و پیچ سرما


آتش را به سوگوار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن


روزگار غریبی است نازنین


آنکه بر در می کوبد شباهنگام


به کشتن چراغ آمده است


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد


دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم


دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد


عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود


و تبسم را بر لبها جراحی می کنند


و ترانه را بر دهان


کباب قناری بر آتش سوسن و یاس


شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است


خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد


خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

                                                         "احمد شاملو"

/ 7 نظر / 18 بازدید
شب اول قبر

سلام.... مرسی که سر زدی.... راستش من نه تو رودروایسی خاطراتم موندم نه اهل این هستم که روز عاشق باشم و شب فارغ(شایدم فارق) اما دقیقا نمیدونم عشقی که بعضیا دم از اون میزنند چیه؟ من میدونم دوستش دارم و هر کاری میکنم که اونم دوستم داشته باشه....و اگه بدونم اون دیگه دوستم نداره نمیدونم چی میشه شاید اتفاق خاصی هم نیوفته اما حتی فکر کردن در اون مورد برام سخته..... آره روزگار غریبیست نازنین

bahar dadras

سلام عزیزم ممنون از این شعر نمیدونستم کار مرحوم شاملو هست

رضاپارسی پور

سلام عزیز...آمدم دعوتت کنم به - باغ باران - منتظر و ممنونتم. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

شب اول قبر

با قسمت دهم تراژدی به روزم خوشحال میشم بخونیدش

محمود

ای آنکه زنده از نفس توست جان من آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب می‌ریزد آبشار غزل از زبان من آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم زان روشنی که کاشتی ای باغبان من! با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟ خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

فرید(گلهای کاغذی)

میسپارد نام بیرنگ تو را، بر کاغذ. دست من حس تو را مینوشد آنچنان محو فروریختنی، که تن واژه به من می خندد. که سپید کاغذ، پر از خط خطی حس من است. اندکی تاب بیار، تا تو را رسم کنم. تا تو را نه بودن پیش تو را وصف کنم. وحشی کوچک من تاب بیار، تا من عاشق بشوم.

مهدی==دفتر عشق

واژه ای اشنا اما بیگانه با قلبها! واژه ای گریان دلتنگی درد آن ! بی اختیار گمشده در خزان سال ! [گل][گل][گل] سلام دوست خوبم [گل] دفتر عشق منتظرشماست [قلب] ممنون میشم اگه با حضور گرمت واژه ای اشنا اما بیگانه با قلبها [قلب] را به روی دفتر عشق بنویسی [گل] [گل][گل][گل] [گل]