يادمان دورها....

سلام حال همه ما خوب است ،ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي

دور كه مردم به آن شادماني بي سبب ميگويند،با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري  از كنار زندگي ميگذرم،كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزدو نه اين دل ناماندگار

بي درمان،تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود،

ميدانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است،اما تو لااقل

حتي هر وهله ،گاهي هر از گاهي ببين انعكاس تبسم رويا شبيه شمايل

شقايق نيست؟؟

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري؟؟ نه مریم جان!

 نامه ام بايد كوتاه باشد ساده باشد بي حرفي از ابهام وآينه

از نو برايت مينويسم حال همه ما خوب است اما تو باور مكن

گمشده در خیالش شده ام.....

نه.....میدانم

از من بیشتر؟

می شناسی اش؟

قسمتی از نامه من به مریم !

امروز تولد مریم عزیزمنه.......

آینه ء شکسته روزگارم !

یکشنبه /پنجم / شهریور ماه

/ 11 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پريسا

خيال دلكش پرواز در طراوت ابر به خواب مي ماند پرنده در قفس خويش خواب مي بيند پرنده در قفس خويش به رنگ و روغن تصوير باغ مي نگرد پرنده مي داند كه باد بي نفس است و باغ تصويري ست پرنده در قفس خويش خواب مي بيند

پريسا

سينه بايد گشاده چون دريا تا كند نغمه اي چو دريا ساز نفسي طاقت آزموده چو موج كه رود صد ره برآيد باز تن طوفان كه شكيبنده كه نفرسايد از نشيب و فراز بانگ دريادلان چنين خيزد كار هر سينه نيست اين آواز

پريسا

با اين دل ماتم زده آواز چه سازم بشكسته ني ام بي لب دم ساز چه سازم در كنج قفس مي كشدم حسرت پرواز با بال و پر سوخته پرواز چه سازم گفتم كه دل از مهر تو برگيرم و هيهات با اين همه افسونگري و ناز چه سازم خونابه شد آن دل كه نهانگاه غمت بود از پرده در افتد اگر اين راز چه سازم گيرم كه نهان بركشم اين آه جگر سوز با اشك تو اي ديده ي غماز چه سازم تار دل من چشمه ي الحان خدايي ست از دست تو اي زخمه ي ناساز چه سازم ساز غزل سايه به دامان تو خوش بود دو از تو من دل شده آواز چه سازم

پريسا

چند ياد چمن و حسرت پرواز كنم بشكنم اين قفس و بال و پري باز كنم بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند من هنوز آرزوي فرصت پرواز كنم خار حسرت زندم زخمه به تار دل ريش چون هواي گل و مرغان هم آواز كنم بلبلم ، ليك چو گل عهد ببندد با زاغ من دگر با چه دلي لب به سخن باز كنم سرم اي ماه به دامان نوازش بكذار تا در آغوش تو سوز غزلي ساز كنم به نوايم برسان زان لب شيرين كه چو ني شكوه هاي شب هجران تو آغاز كنم با دم عيسوي ام گر بنوازي چون ناي از دل مرده بر آرم دم و اعجاز كنم بوسه مي خواستم از آنمه و خوش مي خنديد كه نيازت بدهم آخر اگر ناز كنم سايه خون شد دلم از بس كه نشستم خاموش خيز تا قصه ي آن سرو سرافراز كنم

پريسا

شب دستي سياه و خويش بر سر مي زد از دور كسي بال كبوتر مي زد مرغي به سر شاخه ي غم مي ناليد در سينه يمن شوق تو پر پر مي زد عزيزم شعر ها از هوشنگ ابتهاج هستن

سامان

زندان دلپذيري از هزاربوي و رنگ دل آويز و قاب هاي كوچكي از عكس هاي مان آويخته اي آنجا - كنار هم بي احتمال آن كه بگويي شايد ميان عكس نگنجيم بي احتمال آن كه بداني نفسم تنگ مي شود در قاب روزهاي ملال آور سكوت

سامان

قضا چون زند جام عمرم به سنگ به داغم شودديده ها لاله رنگ به خاك سيه چون شود منزلم بود داغ آن سيم تن بر دلم بهاران چو گل از چمن بر دمد گل مريم از خاك من بر دمد نوازد دل و جان غمناك را پر از بوي مريم كند خاك را

تنها

سلام خواهر خوبم... خدا رحمت کنه دوست و عزيز از دنيا رفته رو.. موفق باشی

تنها

مرگ نزديك است خويش هر خويشتن است روياي پروازي شبانه مرحله اي از سفر است دانه طي راهش گل مي شود هر بودني در مسير خود دگرگون مي شود كرم ابريشم پروانه صفت درك جهان خواهد كرد پروازي تا ته بودن خود خواهد كرد عشق و شوري از مرگ مي شكفد چون شراره هاي آتش از باد آنجا كه مي تپد دل عاشق در خوف از دست دادن يار مرگ ضرورتي است كه بايد آن را فهميد راهي است كه بايد آن را رفت صبور بودن بر درد فراق باور عاشقانه است بر گردش گردونه كه در پس هر پرده اي نشسته است صد پرده ياد كنيم از ياري در دياري كه دور نيست فاصله چندان نيست دوست سفر كرده در جاييست كه يانجا نيست رنگ خاطره ها از ياد نخواهد رفت كه هيچ يادي از ياد نخواهد رفت هم در ذهن زمين ثبت است هم در ياد زمان سرماي اولين برف اولين زمستان با غم از مرگ حرف نبايد زد كه حرف آخر را مرگ نخواهد زد

تنها

دستهايم را از اشك بركه اي ساخته ام و در آينه اش چشمانم را آماده ي تسليم ديدم بي باوري مرگ بود كه جاي خود را به باور فراق مي داد در حزن تفته ي غروب تابستان و زندگي به خاطر چشماني عزيزتر از زندگي ادامه مي يافت