به باغ همسفران.....

e2_2.jpg

صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
 كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
 من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
 و خاصيت عشق اين است
 كسي نيست
 بيا زندگي را بدزديم آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
 مرا گرم كن
و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت يك سنگ
اجاق شقايق مرا گرم كرد
در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
 من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم
من از سطح سيماني قرن مي ترسم
 بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا
 و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو بيدار خواهم شد
 و آن وقت
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد
و آن وقت من مثل ايماني از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد
 

(سهراب سپهری)

/ 5 نظر / 4 بازدید
حسین

اهل کاشانم..روزگارم بد نیست... روزگار تو چتوره فرشته ی الهی؟؟؟؟ ایا دوستانی بهتر از آب روان داری؟؟ دوستت دارم...مثل همیشه... حسین

يه چشم به راه

با سلام و آرزوی موفقيت...ممنون از حضورتون.بُغض‌ در گلو پلك‌، بسته‌ام‌... عصر جمعه‌ است‌ دل‌ شكسته‌ام‌... از وصال‌ تو دل‌ نمي‌كنم‌... طعنه‌ها ولي‌ كرده‌ خسته‌ام‌... كوچه‌ را ز شوق‌ صُبح‌ رُفته‌ام‌... در خيال‌ خود با تو بارها راز گفته‌ام‌... باز شد غروب‌ تو نيامدي‌... دل‌ گرفته‌ام‌... مانده‌ ديدة‌، اشكبار من‌ منتظر به‌ دشت‌؛ منتظر به‌ راه‌؛ جمعه‌ هم‌ گذشت‌ شهسوار من‌! باز خسته‌ام‌... دل‌ شكسته‌ام‌... سينه‌ پر ز آه‌؛ هر دو ديده‌ تر؛ دل‌ پر از اميد تا مگر رسد... جمعه‌اي‌ دگر يا كه‌ يك‌ خبر... كاش‌ در غمت‌ مي‌شُدم‌ شهيد... يا نوازشي‌ از تو مي‌رسيد... بي‌تو از جهان‌ دل‌ گسسته‌ام‌... حرفِ اين‌ و آن‌ كرده‌ خسته‌ام‌... مثل‌ سينه‌ام‌ پُر ز ناله‌اند... كوه‌ و دشت‌ و رود؛ ميخ‌ و سنگ‌ و چوب‌؛ طور ديگري‌ است‌ جمعة‌ غروب...‌ توي‌ شهر ما ـ شهر كينه‌ها ـ توي‌ آسمان‌؛ توي‌ سينه‌ها؛ دود و دود و دود... زودتر بيا شهريار من‌! زودِ زودِ زود شهسوار من‌! دل‌ شكسته‌ام‌.... مي‌نهم‌ دگر سر به‌ كوه‌ و دشت‌.... شنبه‌اي‌ رسيد جمعه‌اي‌ گذشت‌ اللهم عجل لوليک الفرج...حق نگهدارتون

يك دوست

سلام مسافر خيلي وقت بود نيومده بودم وبلاگت ميدوني خيلي از وبلاگت خوشم مي ياد عجيب احساس آرامش ميكنم اينجا بعنوان يك دوست برات آرزوي موفقيت ميكنم

پريسا

سلام مهربونم // اشعار خيلي قشنگي نوشتي // دوست دارم عزيزم/ /

بهشتي

سلام و تقدير از نوشته ها و سليقه ي بي نظيرتون آفرين كه وبلاگي زيبا و جالب دارين