مسافر۰۰۰

3584655-md.jpg

مسافر کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد

رفت که به  دنبال خدا بگردد !

با خود زمزمه کرد:

تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت !

نهالی کوچک کنار راه ایستاده بود

مسافر با خنده ایی رو به درخت گفت:

چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن !

درخت زیر لب گفت:

ولی تلختر آنست بروی و بدون رهاورد برگردی !

کاش میدانستی آنچه در جستجوی آنی ۰۰۰۰همین جاست !

مسافر رفت و گفت :

یک درخت از راه چه میداند؟پاهایش در خاک است۰۰۰۰

او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد یافت

او نشنید که درخت گفت:

اما من جستجو را از خود و از درون خویش آغاز کرده ام ۰۰۰

سفرم راکسی نخواهد دید؛ جز آنکه باید !

مسافر رفت ۰۰۰و کوله اش سنگین بود!

هزار سال گذشت ۰۰۰

هزار سال ِ پر پیچ و خم۰۰۰

هزار سال ِ بالا وپست۰۰۰

مسافر بازگشت رنجور و نا امید !

خـــــــــــــدا را نیافته بود !

اما غرورش را گم کرده بود!

مسافر به ابتدای جاده رسید

جاده ایی که روزی از آن آغاز کرده بود

درختی هزار ساله ؛ بالا بلند و سبز کنار جاده بود

زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید

مسافر درخت را بیاد نیاورد اما درخت او را می شناخت

درخت گفت :

سلام مسافر ! در کوله ات چه داری؟مرا هم مهمان کن !

مسافر گفت:

بالا بلند تنومندم ؛ شرمنده ام ! کوله ام خالیست و هیچ چیز ندارم !

درخت گفت:

چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ؛ همه چیز داری !

اما آنروز که می رفتی ؛ در کوله ات همه چیز داشتی ؛

غرور کمترینش بود ؛ جاده آنرا از تو گرفت !

حالا در کوله ات جا برای خدا هست !

سپس قدری از حقیقت را در کوله ء مسافر ریخت !

دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشیدند

مسافر گفت:

هزار سال رفتم و نیافتم وپیدا نکردم  ؛؛ و تو نرفتی و این همه یافتی ؟؟!!

درخت گفت :

زیرا تو در جــــــاده رفتی و من در خــــــــــــــودم !

و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن ِ جاده هاســــــــــــــــت !

/ 8 نظر / 2 بازدید
mahmood

زيبا‌‌‌‌‌، زيبا هواي حوصله ابريست چشمي از عشق ببخشايم تا رود آفتاب بشويد با تو دلتنگي مرا زيبا، زيبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو مي گردد از من مگير چشم دست مرا بگير و كوچه هاي محبت را با من بگرد! يادم بده چگونه بخوانم! تا عشق در تمامي دلها معني شود! يادم بده چگونه نگاهت كنم، كه طرّي بالايت در تند باد عشق نلرزد! زيبا آنگونه عاشقم كه حرمت مجنون را احساس مي كنم آنگونه عاشقم كه نيستان را يكجا هواي زمزمه دارم آنگونه عاشقم كه هر نفسم شعر است!

امير حسين

سلام ساحل جان گرچه اين نوشته را بارها خوانده ام و در وبلاگ قبلی ام آن را نوشته بودم اما تکرارش برايم باز هم آموزنده بود گنبد افلاک به روز شد: گوش شنوايی هست؟؟

علی(آدمکها)

كسي كه توانست كوه را از ميان بردارد ، هماني بود كه روزي سنگ ريزه ها را جابه جا مي كرد!...مرسی بابت خوبيهات

راز سرگذشت من

سلام ... من يه جور ديگه اش رو شنيده بودم ... يه بنده خدايی ميگفت ... وقتی که بچه بودم ميخواستم دنيا رو تکان دهم و دگرگون کنم بعد ها که بزرگتر شدم تصميم گرفتم کشورم را دگرگون کنم .. بعد ها ديدم که بايد ابتدا شهرم رادرست کنم ...ولی باگذشت زمان ديدم بايد خانواده ام را دگرگون کنم وقتی پير شدم ديدم بايد قبل از هر چيز بايد خود را اصلاح کنم و دگرگون کنم ولی ديگر ... ....

راز سرگذشت من

در هر حال اينم جالبناک بود ... شاد زی مهر افزون ... يا حق ...

سميرا

سلام دوست عزيزم.خوبی.من به روزم منتظرتم.در ضمن متن زيبايی بود.

سامان

علی(آدمکها)

با كدامين بهانه مي آيي ؟ كه اين آمدنت ، مثل رفتنت گلبرگهاي دلم را پرپر كرد ،از همان راه كه آمدي ، اي دوست ، بي بهانه برگرد .....