راز دار آویختن آب و آیینه...

حسین بن منصور حلاج را که به دار آویختند، جماعتی فریب خورده یا زرگرفته و حق به ناحق فروخته، پای چوبه دار گرد آمده و به او سنگ می زدند و حلاج لب فرو بسته بود. نه سخنی به اعتراض می گفت و نه از درد فریادی می کشید.


در این میان شیخ شبلی نیز که از آن کوی می گذشت، سنگی برداشته و به سوی او پرتاب کرد. منصور حلاج از ژرفای دل آه سردی کشید و به فریاد از درد نالید. پرسیدند از آن همه سنگ که بر پیکرت زدند گلایه ای نکردی، مگر سنگ شبلی چه سنگینی داشت که فریاد برآوردی؟

منصور در پاسخ گفت: 

 از آن جماعت فریب خورده انتظاری نیست. چرا که مرا نمی شناسند و علت بر دار شدنم را نمی دانند، شبلی اما از ماجرا باخبر است. از او انتظار دلجویی و حمایت داشتم ،نه سنگ پرانی و ملامت .

 

برتولت برشت:

آنان که حقیقت را نمی دانند ، ابله اند ،.....  آنان که می دانند، ولی آن را دروغ می نامند،

تبه کارند!!

 

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
محمود

سلام فوق العاده زیبا بود هم حکایت هم پانوشتت مرسی عزیز[دست] به روزم...

فرید

درود عزیز ... خوبی ؟؟؟ ببخش از اینکه دیر اومدم,آخه نت نداشتم ... میبینم که چند دفعه آپ کردی و بهم خبر ندادی ... راستی بالاخره آپ کردم ... این آپ رو اختصاص دادم به درویش خان,نابغه موسیقی ... بیا و نظرت رو بگو ... تا درودی دیگر بدرود ...

هنوز زیر آوار آخرین رفتنت مانده ام... مگر خداحافظی ات چند ریشتر بود؟... ممنون که بهم سر زدی

شبلی گللی سرخ انداخت