راز پرواز.....

seagull%2520flying%2520sm.jpg

روزی دو بال سپيد وزيبا بر دوشش داشت.....

پرنده بود و راه آسمونو خوب بلد بود.....

بازی نور و آفتاب و ابر ......

اما پرنده ی ما در شبی تيره اسير صيادی سيه دل شد.....

و در فردايی از آن همه سياهی ......

پرنده ی ما بجای بالهای سپيدش تنها زخمهایی به بادگار  بر شانه داشت...

اما راه آسمونو ياد گرفته بود.....

ياد گرفته بود بی بال پريدنو .....

آخه بابال همه پرنده ها بلدن بپرن اگه بتونی بی بال پرواز بپری ....

اين هنـــــــــــــــــــــــــره !

rws_001.jpg

راه آسمونو به من ياد داد و تو از راه دور اومدی آسمونم شدی.....

ديگه حالا ميدونم اون پر سوخته ها  همه درس عاشقی بودند....

دلم ميخواد بدونی برای يافتن راز پرواز تا به اين قاب ابری چه پرهايی سوخته است

اگه اين راز آخر .....

آبی ترين پرواز را بيابم برای هميشه ساکن چشمانت خواهم شد!

چه غريبانه گذشت آن پرنده ی آبی قصه من.....

B-276-0107.jpg%3fsize=67%26uid=%257b6c4101b5-50a6-4c9e-9607-7056fa320a67%257d

/ 5 نظر / 3 بازدید
علی(سرزمين دور)

زندگي بايد کرد چه بخواهي چه نخواهي محکوم به زندگي هستي تو در زنداني و خود نمي داني ولي بدان ازادي در چند قدمي توست و ان در عشق الهيست....چشم به راه سبزتان

saman

گر خاك شد ستاره ي اقبال من ، چه باك در آسمان پاك ، هزاران ستاره اند وانان كه بر ستاره ي خود دل نهاده اند در زير آسمان خدا ، بي شماره اند

پريسا

سلام مسافرم// به كنار تپه شب رسيد با طنين روشن پايش آينه فضا را شكست دستم درتاريكي اندوهي بالا بردم و كهكشان تهي تنهايي رانشان دادم شهاب نگاهش مرده بود و تابش بيراهه ها و بيكران ريگستان سكوت را و او پيكره اش خاموشي بود لالايي اندوهي بر ما وزيد تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت و ناگاه از آتش لبهايش جرقه لبخندي پريد در ته چشمانش تپه شب فرو ريخت و من در شكوه تماشا فراموشي صدا بودم اينم اون شعری که خيلی دوسش داشتی تقديم بتو بخاطر مهربانی هايت ممنون از آيدی

پريسا

گشت يكي چشمه ز سنگي جدا غلغله زن ، چهره نما ، تيز پا گه به دهان بر زده كف چون صدف گاه چو تيري كه رود بر هدف گفت : درين معركه يكتا منم تاج سر گلبن و صحرا منم چون بدوم ، سبزه در آغوش من بوسه زند بر سر و بر دوش من چون بگشايم ز سر مو ، شكن ماه ببيند رخ خود را به من قطره ي باران ، كه در افتد به خاك زو بدمد بس كوهر تابناك در بر من ره چو به پايان برد از خجلي سر به گريبان برد ابر ، زمن حامل سرمايه شد باغ ،‌ز من صاحب پيرايه شد گل ، به همه رنگ و برازندگي مي كند از پرتو من زندگي در بن اين پرده ي نيلوفري كيست كند با چو مني همسري ؟ زين نمط آن مست شده از غرور رفت و ز مبدا چو كمي گشت دور ديد يكي بحر خروشنده اي سهمگني ، نادره جوشنده اي نعره بر آورده ، فلك كرده كر ديده سيه كرده ،‌شده زهره در راست به مانند يكي زلزله داده تنش بر تن ساحل يله چشمه ي كوچك چو به آنجا رسيد وان همه هنگامه ي دريا بديد خواست كزان ورطه قدم دركشد خويشتن از حادثه برتر كشد ليك چنان خيره و خاموش ماند كز همه شيرين سخني گوش ماند خلق همان چشمه ي جوشنده اند بيهوده در خوي

لادن

سلامممممممممممدختر عمو جيگملتوخيلی قشنگ بود موفق باشی بقول خودت اين هوا