یک نفر از آنسوی دورها

شاید توانستن را دوباره باید هجی کرد !

 

دورترین آواز باران در آغاز یک فصل تکراری !

 

و...دستهایی که حافظ سرم هستند...فقط همین

 

 

نمیدانم چرا دارم اینجا مینویسم !!!

 

آسمان...آبی...پرواز...

 

اگر به من بود آسمان را سبز میکردم ! 

 

به احترام تمام درختانی که ایستاده میمیرند...

 

چاره اش یک فنجان قهوه ء تلخه تلخه...

 

داغ و تلخ عین زندگی...

 

حالا منو یک پنجره ء باز و صدای قلبم...

 

/ 2 نظر / 20 بازدید
بابا عظیمی

شمه ای از داستان شور انگیز ماست این حکایت ها که از فرهاد و شیرین کرده اند ساقیا می ده که باحکم ازل تدبیر نیست قابل تغیر نبود انچه تعین کرده اند