یک لحظه تا من000

Sky2004

یک لحظه تا من٠٠٠!

نمیدونم چند وقته منتظر این فرصت بوده ام تا به خودم سری بزنم !

هر لحظه در هر راهی که که رفته ام

گاهی نگاهی به پشت سرم انداخته ام

اما این بار نه !

شاید فکر میکردم این یک گریز ناگزیره !

شبهایی که پرنده وار نگاهم را به آسمان دوخته ام

نمیدونم چراخاطرات با تو بودن مثل یک سایه

با من اوج گرفته اند

شاید باید نام این نوشته را گلایه نامه می گذاشتم

اما سخت به خود محتاجم !

به آن خودی که ساده پرواز می کرد

و٠٠٠

به خود که می آیم

می بینم دارم پرسه میزنم

در خیابانی که مال من نیست

در شهری که مال من نیست

هر چند اینجا زاده شده ام

اما دوستش ندارم!

من عاشق کوچه هایی هستم که پایانش عطر اقاقیاست

و خونه هایی که هرگز به بن بست نمی رسند

و ساده مردمی را دوست دارم لبهایشان پر از گل سلام است

من در انبوه این همه ترانه دوباره پرسه می زنم

و دستهایم را به آرامی از جیب هایم بیرون می آورم

تا در پاسخ کودکی که توپش را برای من پرت کرده است

تمام محبتم را نثار کنم

تا لحظه لحظه رسیدنم به خویشتنم را ترانه در ترانه

با نگاه دریاییه او شریک شوم

٠٠٠٠٠٠

پل بالا می رود

یک کشتی تجاری در حال عبور از تایمز است

و باران مثل همیشه بی محابا می بارد

وهمه به سر پناهی هجوم می برند

باران مگه ترس داره؟

٠٠٠٠

عزیز هم قبیله ء من

صبر می کنی ایا که من در لحظه ء تردید

خواب ستاره را بر هم زنم؟

و آیا تو نیز از باران می هراسی؟

من در بیمناک ترین لحظه خویش را می یابم

و تمام وجودم را وقف ثانیه های بی تکرار نگاه تو می کنم

بگذار تا در خود به جستجوی تو برخیزم

و تو را در این ترانه باران به آسمان هدیه کنم

به آسمانی که هرگز نگذاشت هم پرواز هم باشیم

٠٠٠٠تنهاترین پرنده

١٣/٢/٨٨

/ 8 نظر / 10 بازدید
یه چشم به راه

از هر چه رود سخن دوست خوشتر است پیغام آشنا نفس روح پرور است ××××× خدایا،چرا بعضی وقتها دستهایم آنقدر کوتاه می شوند که نمی توانم تو را روی شیشه های عرق کرده بنویسم و برایت گل سرخی بچینم؟ خدایا،چرا بعضی وقتها آن قدر چشمهایم را می بندم که رنگین کمان و کهکشان را و درختان سیب و لاله های غریب را نمی بینم؟چرا در چشم خورشید نمی دوزم و شبها زیر نور مهتاب خستگی هزار ساله ام را بیرون نمی کنم؟ خدایا،چرا بعضی وقتها فراموش میکنم تو رو به رویم ایستاده ای و مرا نگاه میکنی و من می توانم دستهایت را بگیرم و نام کسانی را که هنوز به دنیا نیامده اند ،از تو بژرسم؟ خدایا،چرا بعضی وقتها آن قدر سنگینم که هیچ کوهی به وزن من نمی رسد و هر کاری میکنم نمی توانم ذره ای از زمین فاصله بگیرم و به ابرها نزدیک شوم؟و چرا بعضی وقتها از پر کاه هم سبک تر میشوم و می توانم از آسمان هفتم بالاتر بروم؟ خدایا،چرا بعضی وقتها از شبهای بیکرانه تاریکترم و نمی توانم شمعی بر مزار خود روشن کنم؟چرا بعضی وقتها با آنکه چشمهایم باز است،دختر صبح را که به دیدارم آمده است ،نمی بینم؟ کی از پنجره های بسته،پر غبار رها خواهم شد؟پنجره هایی

یه چشم به راه

پنجره هایی که حتی روزنه ای کوچک به سوی نور ندارند.کی از دست این پیله های سیاه گناه که مرا در خویش گرفته اند رها خواهم شد؟ کی سبکبال و روشن و آزاد همانند پروانه ای به سوی تو لبخند خواهم زد؟؟؟ [گل][گل][گل] دوست عزیز و مهربانم سلام. نوشته هات مثل همیشه قشنگ بود دستت درد نکنه. موفق و موید باشی در پناه حق[گل]

یه چشم به راه

در این روزهای سرد زندگی به بهانه تمام دلتنگی هایم،سهم خود را از آفتاب،ستاره،آسمان و دریا به عشق می بخشم و پنجره های دلم را به سوی دوست می گشایم و عاشقانه فریاد می زنم و خلوت سکوتم را در هم می شکنم. باز همان نجوای خالص مهربانی ها الا بذکر الله تطمئن القلوب آرام آرام چشمهایم را می بندم تا به اوج آرامش برسم[گل]

مهدی۞۞●(دفتر عشق)●۞۞

سلام دوست عزیز خوبی؟[گل] دفتر عشق به روز شد منتظر حضور شما هستم برقرار باشی و سبز[گل][قلب]

سلام ![قلب] حدس قلب خسته ام ساده است و تو نیمه ی گمشده ای هستی که آرامش حرفهایت را از دور آزموده ام[قلب] همیشه دوستت دارم... [گل]

نازنین

كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها شاید این باران كه می بارد شما را تر كند [گل][ماچ]