کلمات نقره ایی000

 

ماه لیمویی سکوت کرده است ٠٠٠


 شب نقره ای ٠٠٠


 و من رنگ چشم های تو ٠٠٠


 حالا خورشید به سطر آخر رسیده !


 دیگر چشم هیچ درختی نمی بیند اگر سبز دروغ بگویی٠٠٠


 دیگر هیچ بارانی نیمه های شب را تر نمی کند ٠٠٠


 اگر دل تنگ کوچه ها را ورق بزنی ٠٠٠


کجایی که ببینی این دخترک کوچک ساده ٠٠٠

 

میخواست آسمانش را بتو تقدیم کند

 


آه ٠٠٠

چه قدر کسالت آور است ٠٠٠

 

نه ، فقط کسالت باد ٠٠٠


 صدای پنجره ی کوچکم را دورگه کرده !

 
 پس از آن روز بی همزاد 


 که تو را اواسط سطر سکوتش جا گذاشتم ٠٠٠


 تمام شنبه های بلوطی رنگ منتظر کسی بودم


 کسی که تویی ، تویی که هیچکسی نبودی

 

یا نه همه کسی بودی که من داشته ام ٠٠٠

 
 سکوت مرطوبی در گلوی من بی تاب ست


 تو حرف بزن !


 با کلماتی از جنس باورهای من


 حرف بزن !


 نگذار نهال تنهایی من بزرگ شود ٠٠٠


 آن قدر بزرگ که تمام شاخه هایش را کبوتر و کلمه بگیرد


 کجا رفت آن " سین " که به پرنده ی نام من می چسباندی


 و پرنده  مال آسمان تو می شد۰۰۰


 اگر می توانستم در این دقیقه ی شب گریه کنم


 سکوت همرنگ چشم هایت را می شکستم


و تن سکوت ماندگاررا سیاه می کردم


 کاش جای دوستت دارم ها اسیر گورکن ها می شدم


ولی نه !


 تو باور نکن ، من و پنجره و شب و سکوت

 
 تب سبزی داریم !


 تو باور نکن!

 

 وقتی باد در لابلای موهایم میپیچد

 

یاد دست های تومی افتم که بی مضراب چه زیبا موج می زدی

 

 و سراغ مضراب دریا را میگرفتی 

 

 که کبوتری روی آخرین دقیقه ی جمعه من نشست 

 

 یادش به خیر

آن روز بی همزاد 

 تب پاییز مرا گرفته

 و هذیان بوی زیتون پرورده می دهد!

 نه !۰۰۰

 

 نه این که فکر کنی سطر اول این شب بارانی 

 

سرفه های باد در دهان پنجره  ست!

 

 

 من همان دختری هستم که:

 

 می خواست آسمانش را با تو قسمت کند ۰۰۰

اما حالا تو تمام آسمانش هستی۰۰۰ 

 

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابا عظیمی

می‌توانم با تنهايی هايم حرف بزنم همين که بدانم هستی آسمان را پر از پرنده می‌بينم. لبخند يادت نرود اي گل هميشه بهار من

بابا عظیمی

ای که هوای من شده ای، دم زدن در تو حیات من است. ای که در گذر گاه عمر تو را یافته ام، تومرا می سازی و من تورا می سازم. تو مرا می سرایی و من تو را می سرایم، تو مرا می تراشی و من تو را می تراشم. تو مرا می نگاری و من تو را می نگارم... من تو را بر صورت خویش می نگارم و از روح خویش در تو می دمم که همانند منی،که خلیفه ی منی، که امانت دار منی. اما افسوس، افسوس که تو در زمین نیستی. زمین از آن ما نیست،زمین از آن دیگران است... ( شريعتي) بر روی این خاک هر دو غریبیم ، هر دو بی کسیم ، هر دو اسیریم...

بابا عظیمی

اَه! اين دستان تو چقدر نرم و شکننده اند! برای حرف زدن های نرم و خوب و شاعرانه خوبند!می ترسم! دلم میخواهد چنان بفشرم که در دستم له شوند. اَه ! این انگشتان ظریف و ترد!چه معصوم و زیبا و خوبند! چقدر گرمای دستهای تو مهربان است ! آنها را می گذارم روی پیشانیم ،شقیقه هایم چنان می زنند که گویی اکنون میخواهند سر باز کنند، بترکند، دستهایت را می گذارم روی چشمانم ،خیلی می سوزند،مثل اینکه از حدقه دارند بیرون می پرند،آنها روی مردمک چشمانم فشار می دهم،راخت تر می شوم،آرام تر می شود، اینطوری بیرون نخواهند پرید.. ( شريعتي )

بابا عظیمی

دخترم بابت كامنتهاي قشنگت در سايت ساحل ارامش تشكر ميكنم و اين اپديتت هم خوندم دقيقا همون خلاقيت نوشتاري تو نازنين در متن اين نوشته هاي قشنگت هويدا ميباشد...شاد باشي گلم

عبدالعاصی

سلام عزیز[گل][گل][گل] بدو بیا که دوباره ـآپم [نیشخند][نیشخند][نیشخند]

سپیدار

سلام ... [گل] خوش آمدی دوست من لطف کردی باز هم بیا ...............[گل]

ساحل000مسافر

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ كسي به او كار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يك شب كه مداد رنگي ها...توي سياهي كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد ......

بابا عظیمی

دخترم اون مداد رنگی های بقیه نمیدانستن این ضرب المثل قدیمی را که چراغ از بهر تاریکی نگه دار و بخودشان میبالیدن و مغرور بودن و پی بردن که یک درصد هم اگر مداد سفید باشد بازهم اون 99 درصد نمیتوانند به 100 برسند و باید برای سه رقمی شدن و بالا رفتن از پله کان پیشرفت به عدد 100 برسند خوش بود گر محک تجربه اید به میان

مهدی@@دفتر عشق

سلام دوست عزيز. خوبي؟ @@@@ عاشقانه تر از هميشه دفتر عشق به روز شد @@@@ منتظر حضور شما هستم شاد باشي [گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] وقتي تو عشق من باشي اين چشمها براي ديدن تو بي قرار و بي تاب ميشود حضور تو در کنارم تنها آرزويم ميشود وقتي تو همدمم باشي ديگر تنهايي با من بيگانه ميشود غم و غصه هاي دنيا در قلبم فراري ميشوند ! [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

سامان

عاشق به تلاش است که عاقل نشود عاقل نگران که بندۀ دل نشود اما دل من در این میان می کوشد تا لحظه ای از یاد تو غافل نشود [گل][لبخند]