تب فراموشی...

 

حادثه از یک ساده شروع شد !

 

از یک قدم مانده به تنهایی

و......حالا با دلم عجین شده !

میگم چی ! 

کمی صبر داشته باش !

این تب فراموشی را میگویم

درست همین جا  شروع شد

از اعماق قلبم....

و ادامه داره

نمیشه در این تب داغ نکرد !

من سخت تر از همیشه

بر ساحل فراموشی تب 

همچنان همینجا 

در راز پرواز غوطه ورم

در ابتدا یک آغاز بود

و حالا یک تکه از وجودم

وجودم که دیگه نمیدونم کجاست

هر کسی جای من بود رها میکرد و....

می رفت !

ولی من ققنوسی در خود شناورم

از خود می سوزم و از خود به دنیا می آیم !

زادگاهم همین حوالی....

کمی مانده به فردا

یک صبح زود بهاری

سبز و سپید

مثل همان گلهایی که پدرم برای مادرم برد !

گفتم ! نگفتم؟

رازپرواز تمام من شد

حالا منم و این همه خاطره که با من عجین شده

و نمیدانم چه وقت انگشتانم برای همیشه از نوشتن میمانند

تا آنگاه ....من همین جا کنار جاده ء پرندگان

در بیدادگاهی که نامش دنیاست

با یک دل بند بند

میمانم !

نه هراسی از پایان

و نه اشکی از ریزش آخرین حرف

و نه تمامیتی برای غرورم دارم 

هیچ !

گفتم؟ بله گفتم !

اگر نفهمیدی از اول بخون

با لبخند !

با ....دل !

/ 9 نظر / 12 بازدید
لک لک

سلام پرنده ی تنها ((نمی دانم چه می گوید دل از راز زبان من ...همی دانم که چون شمع است آتش بر زبان من /زعمری زندگانی چند حرف از من به جا ماند ...سرآید چون زمان قصه در یک شب زمان من /.....موفق باشی

ما دو تا

سلام دوست عزیز بعد از مدتی آپ کردیم خوشحال میشیم سر بزنید

باباعظیمی

هرگاه قطره ايی به درياچه می افتد؛خوب نگاه کن تا ببينی موج هايش چگونه به ساحل می رسانندش!!! و قلبش به لرزه در می آيد!!!! در کنار ساحل ايستاده ام و به دريايی مينگرم که موج هايش قطره ها را به ساحل می رسانند,با اين اميد که در آن سوی آب ها قلبی قطره اشکی به دريا سپرده باشدو در انتظار من بسر برد,هم چون قلب من!!!!

باباعظیمی

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی ... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند! به تن لحظه ی خود، جامه اندوه مپوشان هرگز . . .

باباعظیمی

ای تو در طیف کلامت ، نور عشق / ای تو در تعبیر نامت شور عشق / ای سکوتت خلسه شبهای من/ ای تو نامت آیه لبهای من / ای تو موج گیسوانت آبشار/ ای صدایت دلنشین چون جویبار/ ای نگاهت صادق و بی ریب و رنگ / جان اگر خواهی نثارت بی درنگ / من سرا پا خواهش ... تو بی نیاز / شعر من گویای این سوز گداز/ برگ پاییزم اسیر دست باد/ سر نوشتم را غمت تغییر داد/ تا که چشمت را به چشمم دوختی / با نگاهت هستی ام را سوختی...........

یه چشم به راه

[گل]

pat

زندگی زیباست اگر زیبا ببینی ! زندگی یعنی محبت ... محبت یعنی عشق ... عشق یعنی تو ... بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم