معترضم....

eteraz.jpg

من به اين مهر سکوت....

من به اين تاريکی...

من به ما

من به فرسودگی ذهن خودم معترضم!

که چرا شوق آغاز مرا...

و منی چون من را  ز خودم دزديدند!

به کجا برگردم؟

حق برگشتن را زتنم دزديدند!

سفر آينه هم رنگی نيست....

خواب رنگين مرا دزديدند...

 

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
تنها

سلام مسافر عزيز و مهربون... مثل هميشه زيبا بود و بی نظير... ؛آوای خدا؛ نيمشب از در و ديوار صدا مي شنودم وز لب شبنم و گل زمزمه ها مي شنوم در سكوتي كه نجنبد نفسي از نفسي خيره مي مانم و آواي خدا مي شنوم نغمه يي مي شكفد در من و از معبد روح همه دم بانگ خويش حي علا مي شنوم خاطرم باغ گل افشان شود از نكهت شب هر نفس از همه سو عطر دعا مي شنوم جان به رقص آيد و پرواز كنم تا ملكوت وز سرارده اسرار صدا مي شنوم **مهدی سهيلی** موفق باشی

پرستو

عشق من رنگ غروب يک ستاره ست توميتونی به سحر فردا آن را گره بزنیاين مطلبو از توی دفتر يادداشت خودت که برام به يادگار گذاشتی برای خودت نوشتم عزيزم تو سراپا مهر و اميدی اعتراض نکن چون به وجود مهربون تو هيچی جز عشق و عالم اون نمياد خيلی دوست دارم فقط برای يه دنيا مهر و معرفتی که داری بقول خودت ؛مرامتو عشق است

saman

گل به كنار است باده به كار است گلشن و كاشانه پر ز شور بهاراست بلبل عاشق ! بخوان به كام دل خويش باغ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد جام تو پر نوش كام تو شيرين روز تو خوش باد كز پس آن روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شكر آمد رزم تو پيروز بزم تو پر نور جام به جام تو مي زنم ز ره دور شادي آن صبح آرزو كه ببينيم بوم ازين بام رفت و خوش خبر آمد