پاییزان000

 

 

مرا به فصل تازه رنگها ببرید که از هرچه رنگ است بیزارم !

پاییز از یک برگ آغاز میشود

از یک برگ تازه شکفته سبز رنگ

و با یک برگ پایان میگیرد

با سقوط یک برگ رنگارنگ

چه میداند کسی که در این سفر

چه بر سر سبزی او آمده است !

چرا از این همه رنگ

سرخ و نارنجی و زرد شده است

رنگ آتش !

میخواهم چون برگ رها باشم

مرا به اعماق برسانید !

به آغوش مادرم دریا

آبی گیسوان مادرم مرا پر میکند از حس ناب زیستن

و این تنها سرمایه من ست برای همه تنهایی هایم

که برایم با ارزشند

که بسیار بهتر از اینست که با نادانان هم نشین باشم

پنجره های فردا مرا به افقهای باز میرانند

نه !

گمان نمیکنم این نوشته هایم را یکشنبه های بارانی بخوانی

چکه چکه باران بر سقف ترانه ام میچکد

برای تک بیتهایی که می سرایم فقط نام غمنامه را بگذار

غمنامه هر انسانی که داشته هایش همان رنگین غم خلقت ست

چه میدانم شاید فردایی دور فرزندی از خاک دوباره بیاید و آواز مرا زمزمه کند

نه برای فردا که بر دیروز که رفته است غم خوردن بی فایده است

عزیز دیروز من !

بر این پنجره هیچ نیلوفری ساقه نمی بندد

دیگر بر مزار این کهنه قبای پشمینه گریستن بیهوده است

نه !

بگذار حرفم تمام شود

بگذار حرفهایمان تمام شوند

این چه اشتباه بزرگیست که تا بارا ن میبارد

به چتر پناه میبریم؟

چرا عریانی ابر ترا به وحشت میاندازد؟

بگذار حرفهایم چون نوازش نم نم باران بر دل تنهایت ببارد

بگذار تا همیشه های بی تکرار

تا همیشه های خلوتت

در سکوت پر معنای امروزت

 نت آواز گیتارت را بنوازم

در نت سل که سکوت را معنا میکند گاهی

هیچ تقصیر این ساز نیست که دلت گرفته است

من که میدانم راز وحشتت را

تنها کسی بودم که به اعماق وجودت رخنه کرده بودم

و تو ترسیدی

در سایه های ناشناس پنهان شدی

اما ای عزیز دیروز من

من هنوزم تورا میشناسم و میبینم

حتی اگر روبروی وضوح کبوترانه ام ننشینی !

و پاییز مرا به شعور ذات طبیعت میرساند

و سقوط هر برگ

تا ته بقای جاودانگی رهنمونم میکند

و تو ای عزیز دیروزم

با هر برگ در قلبم فرو میریزی

و با هر برگ تازه زاده میشوی

چرا که هرگز تورا برای خودم نخواسته ام

تو را فقط و فقط برای خودت داشته ام

این نوشته ها

تنها

دفترهای سپید بی گناهی اند

 

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Song

دوستت دارم را با من بگو دوستت دارم[بغل]

Song

[تایید]

افشوالله

سلام عزیز چندگاهیست که غنچه لبخند را بر لبانت شکوفا نمی بینم وبلاگ طنز ما منتظر شماست [گل][گل]

میثم

زیبا بود شعر زیبایی بود[گل]

سامان

و شايد كساني بر اين عقيده باشند كه آدمي در چنين دوراني بيش از هر زمان ديگر نيازمند آن است كه به سايه عشق و بي خبري بگريزد و بدين كار ناگزير مي بايد حديث نفس شاعران عاشق را سرود خود كند [گل][لبخند]

غروب آخر

عاشقان در طلبت گرد جهان می پویند عارفان از دو جهان وصل تو را میجویند بده آن باده که مرغان چمن می گویند دلم ای وای به دل، وا دلم ای وای دلم [گل]

بابا عظیمی

بیا با هم از کوچه های خلوت این شهر بگذریم و به شهر باران سفر کنیم. بیا باهم سکوت برگهای خاموش را در هم شکنیم و آواز روییدن را در گوش ریشه های افسرده بخوانیم. بیا باهم سایه سرو تنهایی را معنا کنیم. بیا باهم در زیر سقف سبز برگها رویش جوانه های عشق را در قاب چشمها تصویر کنیم. بیا باهم دریچه امید را به روی دلهای نگران باز کنیم. بیا با هم سرانگشتان آتشین صبح را به دلهای منتظر هدیه کنیم. بیا باهم مسافر شهر غریب باران باشیم و سکوت لحظه های بی کسی را در هجومی از ازدحام عشق معنا

نگار

سلام دوست عزیز وبت جالبه موفق و موید باشی در پناه حق بای