سايه ها۰۰۰

CB062908.jpg

شب به روي جاده نمناك


سايه هاي ما ز ما گوئي گريزانند


دور از ما در نشيب راه


در غبار شوم مهتابي كه مي لغزد


سرد و سنگين بر فراز شاخه هاي تاك


سوي يگديگر بنرمي پيش مي رانند

*********

 
شب به روي جاده نمناك


در سكوت خاك عطرآگين


ناشكيبا گه به يكديگر مي آويزند


سايه هاي ما ...

********

 
همچو گل هائي كه مستند از شراب شبنم دوشين


گوئي آنها در گريز تلخشان از ما


نغمه هائي را كه ما هرگز نمي خوانيم


نغمه هائي را كه ما با خشم


در سكوت سينه مي رانيم


زير لب با شوق مي خوانند

********
 

ليك دور از سايه ها


بي خبر از قصه دلبستگي هاشان


از جدائي ها و از پيوستگي هاشان


جسم هاي خسته ما در ركود خويش


زندگي را شكل مي بخشند


شب به روي جاده نمناك


اي بسا پرسيده ام از خود


«زندگي آيا درون سايه ها مان رنگ مي گيرد؟»


«يا كه ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم؟»

*********

 
از هزاران روح سرگردان،


گرد من لغزيده در امواج تاريكي،


سايه من كو؟


«نور وحشت مي درخشد در بلور بانگ خاموشم»


سايه من كو؟


سايه من كو؟

********

 
من نمي خواهم


سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم


من نمي خواهم


او بلغزد دور از من روي معبرها


يا بيفتد خسته و سنگين


زير پاي رهگذرها


او چرا بايد به راه جستجوي خويش


روبرو گردد


با لبان بسته درها؟


او چرا بايد بسايد تن


بر در و ديوار هر خانه؟


او چرا بايد ز نوميدي


پا نهد در سرزميني سرد و بيگانه؟!


آه ... اي خورشيد


سايه ام را از چه از من دور مي سازي؟

*********

 

از تو مي پرسم:


تيرگي درد است يا شادي؟


جسم زندانست يا صحراي آزادي؟


ظلمت شب چيست؟


شب،


سايه روح سياه كيست؟

*********


او چه مي گويد؟


او چه مي گويد؟


خسته و سرگشته و حيران


مي دوم در راه پرسش هاي بي پايان

فروغ فرخزاد

چهارشنبه/ سیزدهم / دی ماه


/ 24 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابا عظيمی

بابايی روی عکسی هم که توسايت گذاشتم اگه کليک کنی ميبينی از بچه ها دعوت کردم از وبلاگ زيبايت ديدن کنند و درضمن يک تغيراتی هم در فونت نوشته هايت فردا ميدهم تا قشنگ تر خونده بشه چون الانه ديگه خسته شدم...حالا خودت فکر ميکردی اين کامنتی که من انتخاب کردم از ميان کامنت هات از همه زيباتر است؟؟

امير حسين

سلام عزيزم مثل هميشه انتخاب هات عاليه و بيانگر روح لطيف و شاعرانه خودت بهترين ها رو برای خودت و خانواده محترم آرزو می کنم.

سامان

من اناری را می کنم دانه . به دل می گویم: خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم

علی(سرزمين دور)

آدمک دخترک راخواست . دخترک گفت:خانه اي خواهم براي آسودن. آدمک رفت . روزهاوشبها کارکرد وپول درآوردوخانه اي بزرگ ساخت . دخترک آمدوخانه راديدوگفت:نه...خانه اي ساده خواهم. آدمک خانه رافروخت ورفت آنقدرگشت تا ساده ترين وکوچکترين خانه رايافت. آن را خريدودخترک رابه خانه اش دعوت کرد. اما دخترک نيامد. آدمک سخت حيران ماند. آنگاه فقطگريست ، گريست وگريست تااشکش خشک شد. بعدخانه راآتش زدوخوددرون خانه نشست. وقتي آتش خاموش شد دخترک آمد. خاکستر آدمک رابرداشت وازآن گِلي ساخت،آن گل راخشت کردوخانه اي بناکرد. بعدگريست. آنگاه چون آدمکي نبودخانه راآتش زدوخوددرميان خانه نشست. دوست عزيز سلام اميدوارم حالت خوب باشه و هرجا هستي شاد وسلامت باشي.يكبار ديگه ادمكها با چند موضوع مختلف اپديت شده و منتظر حضور هميشه گرم شما و همچنين دوستانتونست.بابهترين ارزوها براي شما دوست عزيز...ياحق

علی (آدمکها)

سلام ساحل عزيز البته سلام مجدد.اومد عيد بزرگ رو بهت تبريک بگم.وارزکنم هميشه شاد وسلامت و پيروز باشی.اميدوارم زودتر بيايی ايران و درخاک وطن جشن بگيري..بابهترين ارزوها برای شما دوست عزيز..ياحق

علی (آدمکها)

آدمک ها ، آدمک هاي ظهور سرد.. با شکوفه هاي پاييزي وباران طلايي رنگ گندم .. جريان زندگي شان در رگ هاي سرنوشت دوباره به راه مي افتد.. گرچه اين جريان هميشه جاريست .. مگر در ابديت هستي .. ومن دلم پاييزي است .. وخواهم رفت .. بهار را خواهم جست .. و در ابديت هستي خواهم ماند..

بابا عظيمی

تمامی ارامش ساحلم برای تو که خود ساحلی هستی از نور و معرفت الهی.....خداوندا اين عزيز در غربت را هميشه تندرست و شاداب نگاه دار.....مهمان عزيز و خوب و مومئن سايت ساحل ارامش ...ودوستی که مهرش در دل برای هميشه خواهند ماند

محموذ

زيبا بود مسافر عزيز راستي يه سوال مقيم كدوم كشوري الان؟؟؟

پرستو

آفرين گل قشنگم نوشته ات رو توی سايت ساحل آرامش ديدمخيلی قشنگ بود عزيزم

دلخون

سلام عيد غدير بر شما مبارك باد با دلنوشته :«سالك صفا ووفا» چشم براه عطر افشاني شما يار مهربان هستم dalnevshth.persianblog.ir