راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

هر کسی گمشده ايی دارد

و خدا گمشده ايی داشت....

هر کسی دوتاست و خدا يکی بود.....

و يکی چگونه می توانست باشد؟

هر کسی به اندازه ايی که احساسش ميکنند ؛ هست !

و خدا کسی که احساسش کند را نداشت !

عظمت همواره در جستجوی  چشمی ست که او را ببيند....

و خوبی همواره نگران ؛ که او را بفهمند!

و زيبايی همواره تشنه ی دلی ؛ که به او عشق ورزد!

و قدرت نيازمند کسی که در برابرش رام گردد!

و غرور در پی کسی ؛ که او را بشکند!

و خدا عظيم بود و پر اقتدار و زيبا و مغرور........

اما کسی را نداشت !

و او آفريدگار بود......

و چگونه می توانست نيافريند؟

زمين را گسترد و آسمانها را بر کشيد....

کوهها برخاستند و رودها سرازير شدند و درياها آغوش گشودند......

و طوفانها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند....

و باران ها و باران ها و باران ها............

گياهان روييدند و درختان سر در آغوش هم نهادند....

اما خدا همچنان تنها بود!

تنهای تنها.........

فرشتگان سر بر آستانش نهاده بودند و کاری جز ستايش رب را نياموخته بودند

اينها خدا را راضی نمی کرد......

خدا در پی آفرينش موجودی بود که بتواند نه بگويد!

آری موجودی فراتر از فرشته وفرو تر از خدا...........

و خدا انسان را آفريد!

انسانی که در او قوه ی درک هستی داده شد

و به او عقل داد تا با آن بيانديشد و آزمون و خطا داشته باشد!

بارها بر زمين افتد و باز برخيزد.....

و خدا عاشق شد!

عاشق انسان......و شيطان از حسادت اين عشق می سوخت.....

و چنين شد که دام ها گسترانيد........

و خدا بر خلقتش آفرين گفت !

و انسان عاشق خدا شد.....

و عشق او را تا افلاک بالا برد.....

تا خداگونه شدن....

از حضيض خاک تا اوج افلاک يک بال مانده .....

يک پرواز عاشقانه تا سرچشمه ی نور و پاکی....

ای انسان بهای تو نه فقط بهشت که ديدار پروردگار است..

فقط يک پرواز .....يک آغاز تا ته افلاک.......

يک پرواز......اينست راز پرواز !

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت