راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

moon over superior

ماه زيباتر از هميشه در آسمان می تابيد.....

بعد از چند روز بارندگی ....

خيلی ديدن ماه لذت بخش بود......

مادرم کنارم آمد مثل هميشه با نگاه با هم حرف زديم....

او ميدانست در درونم چه آشوبی بر پاست....

ميداند که وجود پدر برای من چه مفهومی دارد.....

و حالا که پدر بيمارستان است...

من ؛ مثل گم کرده راهی شده ام که سرگردان و آواره کويرهای دوراست....

چقدر ماه زيبا بود

و چقدر تنها....

با اين همه ستاره باز هم در تنهايی خود سير ميکرد....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳۸٤ ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت