راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

تنها بود اما اميدوار .....

تمام نيرويش را در بالهايش جمع کرد و پريد.....

باد وباران تسليمش نکردند......

سرمای زمستان و گرمای تابستان......از استواريش کم نکردند

تنها بود اما نوری در دلش ميگفت به سرچشمه ی خورشيد ميرسی....

پرواز بالهايش را خسته کرده بود اما شوق رسيدن به خورشيد تمام جانش را گرفته بود

و در يک لحظه ی ناب به سر چشمه ی عشق رسيد.....

چشم گشود و خورشيد را از دور ديد ....تابان و زيبا

پروانه ی قصه ما ديگر سر از پا نمی شناخت

و در پرواز آخر تمام دلش را در دست گرفت و پريد.......

ديگر جسم را حس نمی کرد فقط دو بال بود و بس....

و رقص شعله و پر های نازک عشق......

هيچ نمی ديد و هيچ نمی گفت......

ســــــــــــــــــــوخت..........

ســـــــــــــــــــــــوخت .....

تا زنده شود!

تا بهای عاشقی را بپردازد.....

عشقی حقيقی به بهای همه ی هستی اش.......

تا .....تا دوباره در جايی که ديار عاشقان است از تک تک ذرات وجودش .....

پروانه هايی همه از جنس عشق برويند.....

آری برويند و بسوزند و زنده شوند....

زنده شوند از دولت عشق......

يک رنگين کمان عشق و شعر و آواز .....

و يک صبح پس از آن شب تاريک که ارمغان فدا شدنهاست

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت