راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

می بينی شعله ورم و خاموش.....

طوفانی و آرام.....

به جرم کدامين گناه در اين نيستان فراموش افتاده ام

پس کی به اصل خويش ميرسم؟

کجاست دست معجزه گر باد که ابرهای رحمت را بر اين کوير تشنه ببارد؟

مرا ديگر اميدی به اين دشت تب آلود نيست

آه که چه تنهايم و خسته

چه پريشان و رنجور از پيمودن راهکهای بيراهه.....

شن های بی مهری راهم را پو شانده و سايه ی ابری بر سرم نشانده

راهم را گم کرده ام........

بفريادم برس ای دادگر توانا

من دست به هيچ دستگيری ندهم

کايشان همه فانی اند و پاينده تويی

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت