راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

اگه ميخوای بری برو....

من برای عشقم قفس نمی سازم چون فکر ميکنم عشق يعنی آزادی....

عشق نه قالب داره و نه تو اسارت رشد ميکنه....

فقط يادت باشه در رو پشت سرت نبندی....

چون من محتاج نور و رنگ و آينه ام......

نميتونم بگم رفتنت هيچ اثری روی قلبم نداشت .....

ولی اونم فدای سرت ؛ تو مقصر نيستی اگه من عاشق شده بودم....

هنوزم عاشقم.....

عاشق نور و هوای تازه .....

عاشق شعر ناب سهراب و تمام غم فروغ.......

عاشق ا فکار قشنگ و نو که بتونه طرحی نو در فلک بندازه......

دلی که با عشق آشنا بشه حتی اگه بخواد نمی تونه از عشق بگذره.....

ميدونی خيلی بده عاشق کسی باشی که اصلا دوست نداشته باشه....

اگه روزی اينو حس کنی حتما ياد حرف امروز من می افتی......

نمی دونم نوشته هامو ميخونی يا نه .....

اما من اينجا با سر انگشت دل می نويسم.....

حتی اگه هيچکس نوشته هامو نخونه.....بازم مينويسم

در رگهای من بجای خون جوهر قلم جريان داره ....

نوشتن ميراث عزيزی ست که از پدر گرفته ام....

حتی اشک هم ديگه آرومم نمی کنه .....

بقول يک دوست عزيز گاهی صبر هم آدمو تنها ميذاره.....

غمگين نيستم ....

چون دلم را به مهری بخشيدم که هنوزم شيرازه ی وجودمه .....

هر چند يکطرفه بود اما اونم غمگينم نمی کنه....

بقول پدرم : دلی که طعم عشق رو بچشه منظر الهی ست...

و حالا منو خدا اينجا تنها تر از هميشه نشسته ايم.....

ديشب بخدا گفتم :

من همه جوره حاضرم ! به هر جا بخوای منو بکشونی حاضرم ....

فقط دلم ميخواد مطمئن بشم تو از من راضی هستی.....

همين برام بسه.....

برام بسه.....

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت