راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

اصلا حواست هست ؟

خيلی وقته از خودم هيچی ننوشته ام!

راستش يادم رفته ...

همه تو شده است...

ميدونم کار خوبی نيست ولی من ذوب شده ام

باور کن تقصير من نبود پيش اومد!

ديشب داشتم برای پدر گيتار ميزدم....

حسابی داشتم از بند بند موزيک لذت ميبردم

وقتی سرمو بلند کردم نگاهم با نگاه پدر پيوند خورد

گفتند: ميخوای چيکار کنی؟؟!

جا خوردم و گفتم : ميخوام بپرم

گفتند: تا کجا؟؟

گفتم: مگه فرقی داره؟

پدر يه نگاه عميق به من کرد و گفتند:

نداره؟؟؟

خنده ام گرفته بود آخه من داشتم با شوخی جواب ميدادم

اما پدر جدی می پرسيدند!

گيتارو کنار گذاشتمو رفتم کنار پنجره و اونو باز کردم

 بوی بارون هوای خونه رو حسابی پر کرد.....

به آسمون گرفته اشاره کردم و يه دسته پرنده که داشتند پرواز می کردند

گفتم: يعنی همه ی اينا ميدونن کجا ميرن؟؟

پدر گفتند: قطعا ميدونن

گفتم: پس ما آدما به جرم عقل بايد هميشه مدهوش اين همه راه باشيم؟

گفتند: جرم نه ؛ مزيّت....

با بی حوصلگی سرمو تکون دادم و گفتم :

پدر جان دوباره بحث فلسفی برتری انسان رو پيش نکشيد

که اصلا تو حال وهوای اثباتش نيستم

من دارم در مورد دل حرف ميزنم و اين همه چالش که باهاش روبروست!

پدر روی صندلی جابجا شدن و به آسمون خيره شدن

و گفتند: پس از اون رگ پنهان هستی حرف ميزنی؟؟؟؟

گفتم : آی گفتين....

در همين موقع مادر با سينی چای و تنقلات وارد بحث ما شدند و

گفتند: شما دوتا پدر و دختر نمی خواهيد دست از سر اين فلسفه برداريد؟

خوبه رشته ی من فلسفه شرق بوده ....

منو پدر خنديديم و گفتم: مادر جونم آخه اين فلسفه هستش که ما رو آروم نمی ذاره

خلاصه جای همه تون خالی ....

تو هوای بارونی و چای داغ و کيک شيرين و........

خيلی چسبيد

البته بگذريم که هنوزم فکرم مشغوله

يادم باشد فردا که خورشيد دوباره طلوع کرد

بدونم دنيا و تمام موجودات اون عاشق آفريده شده اند

.........و عشق صدای فاصله هاست !

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت