راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

Oil - We Fly Sun & Moon

توی یک جنگل تندیس کبود
یه پرنده آشیونه ساخته بود

خونه داغ عشق خورشید تو پرش
جنگل بزرگه خورشید رو سرش

تو هوای آفتابی روی درختا میپرید
تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید

تا یه روز ابرای سنگی اومدن
د نیای قشنگشو بهم زدن

هرچی پرزد آسمون آبی نشد
ابرا موندن هوا آفتابی نشد

بسکه خورشیدشو تو زندون سرد ابرا د ید
یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل .......... پر کشیــــــد


زندگیشو توی جنگل جا گذاشت
رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشیدش رسید
اما خورشید به تنش آتیش کشید

اگه خورشید یکی تو آسمونه
مرغ عاشق رو زمین فراوونه

روزی یکی به بالا چشم می دوزه
میره با اینکه میدونه می سوزه

من همون پرنده بودم که یه روز خورشیدو د ید
اسم من یه قصه شد قصه رو د نیـا شنیــــــــــد


نوشته شده در پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت