راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

حالا حق دلم رو از کی بگيرم؟

ديشب ساکت تر از هميشه

پشت پنجره نشسته بودم....

هوا بارانی بود

مثل چشمهای خودم

اما باران مهربان بود و لطيف

من سخت بودم و غمگين

حس ميکردم قلبم سنگ شده

حتی تپش هايش را حس نمی کردم

انگار ساعت وجودش در زمانی خاص ايستاده بود!

حرفی نداشتم برای گفتن به باران....

فقط ديگر طاقت نياوردم و رفتم زير داته های سرد باران

ميخواستم شعله های دلم را خاموش کنم

صورتم را زير باران گرفتم

خيس خيس شد

اشکهايم با باران در آميختند.....

و تازه آنگاه کمی آرام شدم

هميشه موسيقی باران برايم آرام بخش ترين نت دنياست....

نوای باران مانند صدای مادرم مهربان و لطيف است....

در آغوش خيس باران آرام گرفتم ...

به باران و ابر قول دادم

ديگر عاشق نشوم....

ديگر عاشق نشوم!

نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳۸٤ ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت