راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

من راهی را می روم که همگان رفته اند

و آسمان صبوری را می بینم که هنوز
 نگاه های حریصانه زمین را تحمل میکند من راهی را می روم که دیروز کسی از آن عبور کرده است
و به گدایی می اندیشم که دیروز
 نیز سکه های ترحم را در جیب نهاده است
از زیر درختی عبور میکنم و برگ خشک شده ای را زیر پا می فشارم
برگی که دیروز نیز زیر پای فشرده شده است
من راهی را می روم که همگان رفته اند
اما مانند همگان بی اعتنا از کنار کوچه ها نمی گذرم
من
به یک پس کوچه تنها سلام می دهم
و
تنهاییش را قصه میکنم
و برای تمام آدمیان میخوانم
 : میخوانم
 
غمین و ساکت و سردی دل من
سرا پا حسرت و دردی دل من
بگو آخر تو در این شهر غریب
به دنبال که میگردی دل من ؟
نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت