راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند.
 
 كسي نه شاخه گلي مي آورد
 
نه برايش مي خنديدند و نه مي گريستند .
 
وقتي رفت
 
همه آمدند ، برايش دسته گل آوردند
 
سياه پوشيدند و براي رفتنش گريستند .
 
شايد تنها جرمش  نفس كشيدن  بود .
 
از اين تنهاتر و غريب ترم ميشه......؟؟؟!!! 
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت