راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

از حالا ميخوام فقط و فقط برای خودم ودل تنهايم بنويسم.....

چند شب پيش در دلم با تو خداحافظی کردم....

ميدونی اينجوری تو هم راحت تری.....

ميدونم برات فرقی نداره اينکه بگم يا که نگم فراموشم کرده ايی.....

 

....................................................

يه شعريه خيلی دوسش دارم که اينجا مينويسم :

تو با يک بهت غريبانه ی معصوم...

تو با يک نگاه عاشق ولی مظلوم...

نمی دونم اين گناه چه کسی بود...

که به ناباوری عشق شدی محکوم...

پشت يک ابر سياه نميشه خورشيد و ديد

در مه آلوده ی شب آخر جاده رسيد

وقتی از ناباوری قلب تو پژمرده شد.....

سخته از دريای عشق حتی يک قطره چشيد

نمی دونی معنی دل بستنو در اوج باور..

وقتی که مستی می اسيره در حجاب ساغر

نمی دونی که چه سخته شب و تا سحر دويدن

به طلوع صبح يک عشق ولی هرگز نرسيدن

من بايد چی کار کنم تا تو به باور برسی؟

دردمو بکی بگم ای که برايم نفسی....

نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی...

تو خيال نکن که جای تو رو ميگيره کسی...

 

من همونم که تو دنيا غم وغصه اش بی شماره.....

خدايا دارم به مرحله ی جديدی پا ميگذارم....

فقط چشم اميدم بتوست...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت