راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

من بودم و من بودم و بازهم خودم و هيچکس در اين تنهايی شريکم نبود.....

من بودم و نوای شکسته در گلوی گيتار.....

من بودم و اين همه تبخير رويا.......

چقدر ساده در اين انبوه هيچ گم می شوم.....

تا آن لحظه که نوری در آسمان تاريکم تابيدن گرفت وتو درخشيدی

اما ستاره ای دور بودی و با نگاهی بی تاب......

و من بودم وهوای مهتابی يادت......

چه کنم به خيالاتی بودن عادت کرده ام.....

اين همه تبلور که مرا تا ته بودن پيش می اندازد و به وادی شيشه مانند شبستان

سروده های اساطيری ميبرد.......

هيچکدام برای بی تو بودنم دليلی نياورده اند.....

من به روشنايی صبحی می انديشم که مرا به ديار تو می رساند.....

همان ديار بی غروب صادقانه مهر ورزيدن و بيدريغ محبت کردن......

من به همين خيال ساده دلخوشم ....

نمی دانم کدامين سبزينه در ساقه ی دستانت روييد ه که مرا رويين تن نموده است

چه رويای خامی.....

مثل باغهايی که دست نور هيچگاه سيبهای کال آن را به اشتياق رسيدن لمس نمی کند.....

و اينک اين تنها مسافر زمين با نوايی غريبانه از بی کلام ماندن شب در عبور ساکت ستاره ها

می خواند.....می خواند.....می خواند

شايد اين نوا جايی....به گوش مخاطب خاص خويش برسد....

و اين منتهای آرزوی من است....

آرزوی من است....

و بتو و چشمهای منتظرت قسم که دستهای ما تا سحر سبز آرزو خواهد شکفت ....

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت