راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

یکی از همین روزهای کمیاب 

 

در یکی از همین دوباره های نا پیدا

 

در باز یابی زمانی برای نه مردن

 

...که زیستن ...

 

و برای روزهایی آفتابی 

 

خواهیم آمد...

 

سبز و ماندگار...

 

برای زیستنی خورشید وار...

 

دلم ؟

 

کف دستانم....در دستان خدا !

 

winter

و دوستی ترانه ای بر لبهای عطشناک ما خواهد بود...

 

برف را دوست دارم چون باران

 

ومن مسافر تاریخی تمام باران های عاشق...

 

در هر کویری خواهم باران بودن...

 

چه نثر نا معنایی ست این همهمه های وهم زده 

 

که همگی خود را زیر خروارها برف گم کرده اند

 

بیاد آن فروغی که حتی برای دیدن خوشبختی کوچه چراغی نداشت !

 

در ازدحام تمام آدمکهایی دل خوش و یا نه سر خوش !!!

 

زمستان است ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱ ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت