راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

حادثه از یک ساده شروع شد !

 

از یک قدم مانده به تنهایی

و......حالا با دلم عجین شده !

میگم چی ! 

کمی صبر داشته باش !

این تب فراموشی را میگویم

درست همین جا  شروع شد

از اعماق قلبم....

و ادامه داره

نمیشه در این تب داغ نکرد !

من سخت تر از همیشه

بر ساحل فراموشی تب 

همچنان همینجا 

در راز پرواز غوطه ورم

در ابتدا یک آغاز بود

و حالا یک تکه از وجودم

وجودم که دیگه نمیدونم کجاست

هر کسی جای من بود رها میکرد و....

می رفت !

ولی من ققنوسی در خود شناورم

از خود می سوزم و از خود به دنیا می آیم !

زادگاهم همین حوالی....

کمی مانده به فردا

یک صبح زود بهاری

سبز و سپید

مثل همان گلهایی که پدرم برای مادرم برد !

گفتم ! نگفتم؟

رازپرواز تمام من شد

حالا منم و این همه خاطره که با من عجین شده

و نمیدانم چه وقت انگشتانم برای همیشه از نوشتن میمانند

تا آنگاه ....من همین جا کنار جاده ء پرندگان

در بیدادگاهی که نامش دنیاست

با یک دل بند بند

میمانم !

نه هراسی از پایان

و نه اشکی از ریزش آخرین حرف

و نه تمامیتی برای غرورم دارم 

هیچ !

گفتم؟ بله گفتم !

اگر نفهمیدی از اول بخون

با لبخند !

با ....دل !

نوشته شده در شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت