راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 آغاز یک رویا ...

پایان حقیقت من است !

 

http://www.bostonherald.com/blogs/sports/rap_sheet/wp-content/uploads/2009/11/bionic-eye.jpg

وقتی خدا از پشت سرم

دستهایش را روی چشمانم گذاشت؛

از لای انگشتانش، آنقدر محو دیدن دنیا شدم که

فراموش کردم؛ منتظر است،

نامش را صدا بزنم....

دلتنگ که می شوی؛

دنیا برایت تنگ می شود

دنیا سر جای خودش و به اندازه خودش است؛

اما این تو هستی که آنقدر دلت گرفته که

دنیا را تنگ و کوچک می بینی

دلتنگ که می شوی؛

خندیدن برایت سخت ترین کار جهان می شود

خنده مثل همیشه زیباست و آسان؛

اما این تو هستی که دلت با لبهایت هم آواز نمی شود،

آن وقت است که خنده های ظاهری ات، تو را عذاب می دهند؛

چرا که نمی خواهی کسی از دلت، از غمت با خبر شود

دلتنگ که می شوی؛

برف و باران برایت حکم طراوت را ندارند

بلکه حکم غم ها و اشکهای آسمان را خواهند داشت

برف و باران مثل همیشه زیبا و با طراوت هستند؛

اما این تو هستی که دلت کویری شده و

نمی توانی طراوت و شادابی آنها را حس کنی

دلتنگ که می شوی؛

حتی طلوع برایت با غروب تفاوتی نخواهد داشت

طلوع مثل همیشه خیره کننده و جذاب است؛

اما این تو هستی که غمت نمی گذارد طلوع را

مثل همیشه ببینی و آن را شبیه غروب، غمگین می پنداری

اما...!

دلتنگ که می شوی؛

یک کار است که،

بزرگی دنیا را

راحت و از ته دل خندیدن را

طراوت و شادابی برف ها و باران ها را و

جذابیت و زیبایی طلوع خورشید را

به تو برمی گرداند....

 

باید آنرا حد س بزنی!

 

خودت به تنهایی !

نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت