راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

آغاز انسان

از بهشت که بیرون آمد،

 دارایی اش فقط یک سیب بود

 سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری

 زمین جای تو نیست....

 زمین همه ظلم است و فساد....

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام....

 زمین تاوان ظلم من است....

 اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است....

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند

 از زمین می گذرد؛

 زمینی آکنده از شر و خیر،

 آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛

 و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند....

 اما انسان نرفت....

 انسان نمی توانست برود....

 انسان بر درگاه بهشت وامانده بود...

 می ترسید و مردد بود....

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد....

 چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت....

انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد....

خدا گفت: حال انتخاب کن..!

 زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی....

 برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست....

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد،

 تا تو بهترین را برگزینی...

 و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد...

 رنج و صبوری را...

 واین آغاز انسان بود...!

پایان کبوتر...

گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند

 


شب سلیس است، و یکدست ، و باز...

 


شمعدانی ها

 


و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان ،

 


در فانوس به دست

 


و در اسراف نسیم ،

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا

 


چشم تو زینت تاریکی نیست

 


پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا

 


و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

 


و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

 


و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند



پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :

 


بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

 

                    زنده یاد سهراب سپهری

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت