راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

او نشست و باز هم نشست


روزها یکی یکی


از کنار او گذشت


*


روی هیچ چیز و هیچ جا


از دعای او اثر نبود


هیچ کس


از مسیر رفت و آمد دعای او


با خبر نبود


*


با خودش فکر کرد


پس دعای من کجاست؟


او چرا نمی رسد؟


شاید این دعا


راه را اشتباه رفته است!


پس بلند شد


رفت تا به آن دعا


راه را نشان دهد


رفت تا که پیش از آمدن برای او


دست دوستی تکان دهد


رفت


پس چراغ چار راه آسمان سبز شد


رفت و با صدای رفتنش


کوچه های خاکی زمین


جاده های کهکشان


سبز شد


*


او از این طرف، دعا از آن طرف


در میان راه


باهم آن دو رو به رو شدند


دست توی دست هم گذاشتند


از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند


وای که چقدر حرف داشتند


*


برفها


کم کم آب می شود


شب


ذره ذره آفتاب می شود


و دعای هر کسی


رفته رفته توی راه


مستجاب می شود


یک تصمیم مهم گرفته ام :

 

به روز شدن وبلاگم را به هیچکسی خبر نمی دهم !

ولی اگر کسی به وبلاگم سر زد.... حتما به وبلاگش سر می زنم !

                              

                                                با احترام : تنهاترین پرنده

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت