راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

بالا آبی بلند

زمین توده ایی خاکستری

چه تفاوتی دارد این حجم خالی را ؟

گفتم بیایم برای بهانه ایی به نام سلام !

سلام ٠٠٠

همان سه نقطه های نا تمام٠٠٠

و پایان کلام ٠٠٠

حالم خوش نیست

اما به رسم قدیم آمدم ٠٠٠

٠٠٠٠به یاد قیصر شعری ازآن عزیز را می نویسم :

دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم
با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم
پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی‌تاب نورم
بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم
از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم
خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم
در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ‌پشتی پیر در لاکم صبورم
آخر دلم با سربلندی می‌گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

راستی دانا ی عزیزم رفت !٠٠٠طوطی قشنگم ٠٠٠کاسکوی خوبم

یادم هست که دنیا همینه !

یادم هست زندگی را باید زندگی کرد !

اما دلم٠٠٠٠نمی فهمد!نادان است؟

نمیدانم !

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت