راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

هر چه باران در چشم آسمان مانده است000

برایم باریدند

نمیدونم چرا این روزها اینقدر کال اند000

رسیده بودم به ابری ترین غم بی پایان

اما باز در یک قدمی دریا

خشک شد دستانم

حرفهایم از جنس دیگر ی اند

دلتنگی گریبان دلم را گرفته و رها نمی کند

گاهی000

چنان دلتنگ می شوم که فکر میکنم

ته ته دنیام

و کاش بودم

اما ماه دوباره تنهایی اش را به رخ من میکشد

و0000زمان از پایان آغاز میشود0000!

 شب است ؛000

 اینک تمامی چشمه های جوشان بلندتر سخن می گویند

 روح من نیز چشمه ای جوشان است

 شب است؛0000

 فقط حالاست که تمام آوازهای عشاق بیدار می شوند

 روح من نیز آواز یک عاشق است

 در من چیزی است که تشنگی اش فرو ننشسته است ،

 قابل فرو نشاندن نیست ،

 آن چیز می خواهد  فریاد کند 

 در من شوقی سوزان برای عشق وجود دارد ،

 چیزی که تنها به زبان عشق سخن می گوید

 نورم ؛

 من ای کاش شب می بودم!

  ولی این تنهایی من است که مرا در نور محاصره کرده است

 من در نور خویش می زیم ،

 من آن شعله ها را که از من زبانه می کشند باز پس می نوشم

000000000

 به کجا رفته اند اشک های چشمانم و نرمی قلبم ؟

 آه ای تنهایی تمام بخشندگان !

 آه ، ای سکوت تمام نوربخشان !

 خورشیدهای بسیار در فضای خالی می چرخند ؛

 برای هر چه که تاریک است

 با نور سخن می گویند – با من ، ساکت اند 000

 شب است ؛

 آه ، من باید نور باشم

 و تشنه برای تنهایی ماه !

00000000 و تنهایی !

 شب است ؛

 اینک تمامی چشمه های جوشان بلندتر سخن می گویند

 و روح من نیز چشمه ای جوشان است

 شب است ؛

 فقط حالاست که تمام آوازهای عشاق بیدار می شوند

 و روح من نیز آواز یک عاشق است

 در راه سلوک ،

 لحظاتی وجود دارند ،

درست مانند روز و شب ،

درست مانند مرگ و زندگی 00000

یک لحظه تو بسیار سرشاری و می توانی به تمام دنیا نثار کنی

 

برکات تو چنان فراوانند که تصور نمی کنی که بتوانی هرگز خالی شوی 

 هرچه بیشتر ببخشی ،

 بیشتر و بیشتر برایت خواهد آمد

و آنگاه شب فرا می رسد ،

و ناگهان حتی اشک ها نیز چشمانت را ترک می کنند

 و گل های قلبت به ناگهان ناپدید می شوند

 

تو نه تنها خالی هستی ،

 ناگهان همچون یک کویر شده ای ؛

و فقط لحظه ای پیش ،

 تو یک باغ سرسبز بودی

 و لحظه ای پیش چشمه ات جوشان بود

اما در تاریکترین خورشید منظومه مانده ایی

و دیگر هیچ نوری از تو نمی تابد

اما باز معجزه ء باران000

آسمان و پرنده تورا اوج می دهد

و تو در یک بیخودی خودآگاه خاموش میشوی

تا خورشید داغ وجودت بازهم ابر را بگریاند

هرگاه اشک گرم شیاری سرد برگونه ام میگذارد

باورم میشود

که : هنوزم میشه عاشق بود و نماند

0000

حرفهایم هنوز ناتمام مانده

00000دلم

دلتنگ است000

                   000000ادامه دارد !

نوشته شده در شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت