راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

لاهوت کلمه000

در حوالی صبح

در هوایی که نه به سحر میماند و نه به شب

خنیاگری سپید جامه آرام به کنارم آمد

آیینه ایی در دستش بود

نجوا کنان در گوشم زمزمه کرد :

خود را بشناس !

و آیینه را در حیرتی سخت در دستم نهاد و000

رفت !

من ! ؟ مشتی خاک در عالم ذر !

نه شکلی دارم و نه هویتی

تنها روحی که در کالبدی جای خواهم گرفت 000

و او مرا اینگونه ساخت

سخت و عصیانگر و ناسپاس !

نادان و عجول !

اما خواست که اینگونه نباشم !

خداوند در کمال مرا خواست ببیند

در آغوش فرشته ایی که نامش را مادر نهاد

و استوار انسانی که نامش را پدر

و من آواره دنیا شدم000

در نهادم سنگی آتشین و سوزان قرار داد

پاهایی که همیشه می روند و می روند

واگر نمی رسند از نبودن نیست

تنها نیافتنی از سر جهل و نادانی ست

گاه  بر دیوارهایی که نامش را زمین گذاشته اند

سرد و ساکن میمانندانگشتان سرد و نازک من

اما ندایی از همان خنیاگر

در گوشم زمزمه می شود :

کمتر از ذره نه ایی

پست مشو

عشق بورز

من فریاد می زنم :

مرا بیاموز !

چشمهایم خیره به اشارتی دور

کاش در آن عالم لاهوتی

در آن سرای پاک مانده بودم

کاش پدرم آدم هرگز رانده در هبوط خاک نمی شد

خاک برایم درد و عصیان

عشق و عرفان

و تنهایی را ارمغان آورد000

در قلبم دردی پنهان ست

کاش می دانستم چیست

آن گمشده 000

کاش می دانستم کیست

خنیاگران سپید جامه را در تولدی دوباره

اگر دیدم

هرگز آیینه شان نخواهم ستاند

تورا درد

تو را رنج

و تو را عشق

مهمان می کند

آیینه را درهم میشکنم

باز خودرا کج و معوج و بهم ریخته میبینم

پروردگارا !

من

روحی عصیان زده

سوداگر

و سخت نادانم

شانه هایم را که دو بال داشتند

به تجارت با خاک فروختم

چگونه است که بازهم به من مهربان نگاه می کنی؟

مرا با درد امتحان می کنی

می بینی قلبم چه نافرمان ست؟

می بینی؟؟؟

مرا رها ساز !

در برهوت نادانی هایم

دانش را برایم آفریدی تا بالهایم راپس بگیرم؟

دیدی؟

از دانش برای سود خویش استفاده کردم !

عشق را آفریدی تا متعالی شوم؟

دیدی؟

برای امیال نا پاک بکار بردم!

خدایا !

آن زمان که در الست مرا بر تمام فرشتگانت برگزیدی

آنگاه که به همه گفتی میدانی آنچه آنها نمیدانند000

چه در من دیدی که باری چنین سنگین بر شانه هایم نهادی؟؟؟

من که تحمل کمی آسمانی شدن را نداشتم

من که در جهالت ترس ها اسیرم

خدایا تو ای بزرگ جاودانه

من که در طول تاریخ پیامبرانت را کشته ام !

چگونه است که هنوز به من امید داری؟؟؟

داغ این همه عشق ورای قلب من است

خدایا  ! ای توانای یگانه

ای پرشکوه جاودانه

من با سنگم

با دردهایم

با عصیانم

چکونه با تو

با خنیاگر آیینه دارت

روبرو شوم؟

آن آیینه که روزی قرار بود

راز پروازم باشد

راز آگاهی و دانشم

و ستایشی باشد از احسن الخالقین بودنت

و امروز که آنقدر محو تماشای خویشم کرده

و آنقدر در خود فرو برده مرا

چگونه؟

چگونه سر بردارم و آنرا پس بدهم؟

من یک علامت سئوال بزرگم

در همان حالت عصیانی و نادانی

اگر تو بخواهی میتوانی پاسخم باشی

این علامت های سئوال که حسابشان به میلیارد رسیده است

و در هم ملولانه تنیده شده اند

چگونه ! آری چگونه آیینه هایشان را پس خواهند داد؟؟؟

راستی صبح چه رنگی است؟

نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت