راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 silence song

 

آموخته ام سکوت کنم

آموخته ام مچاله شوم

غرورم اما000

و باز در شب خورشید را نقاشی کنم

آموختم قفسم را دوست بدارم

حتی اگر در قفس باز بود000

آن را ببندم

آسمان را از درون قفس ببینم

و پرواز را علامت ممنوع بزنم

قفسی اندازه تن پوشم

سپید و ساده

قبایی کهنه که به قول نیما نمیدانم به کجای این شب تیره 000

بیاویزمش !

کهنه حرف میزنم

از دردی گنگ که همه را درگیر میکند

حرفم هایم مثل آواز عقابی در قفس اند000

دیگر بالهایم پرواز را از یاد برده اند

گوییا سایه ایی مبهم و نا شناس بر درونم حکم می راند

سکوتم معنای رضایت نمی دهد!

 تو خود خوب می دانی پشت این لبهای بسته چه غوغایی نهفته است

به چشمانم که بنگری هراس دیروز را می بینی

 دیروز پر از حرف بودم و حالا000

نکند یاوه بافته ام بر ساحت کلام؟

بر من چه رفته است؟

هنوز هم وقتی در خیابان قدم می زنم

 چِراهای چراغ قرمز مرا از رفتن باز می دارد

 و من همچنان پشت این چراغ به امید سبزی هستم

 که  مرا با آرامش خیال به سوی خود بخواند

آسمان را فراموش کرده ام،

 چشم به زمین دوخته ام و آواز سکوت می خوانم

 یاد گرفته ام آواز سکوت را با لبهایی بسته بخوانم

 خدا خواست که نباشد اما من خواستم باشد

 و همین لحظه به لحظه مرا در سکوتی ژرف فرو می برد

می گویند حقیقت تو را به ساحت سکوت می کشاند

 اما من حقیقتی نیافتم و ساکت شدم و یا شاید خسته ی این راه!

راهی که بر خورشید شبانگاهم پوزخندی ملال آور میزند

رنگ می زند بر تارک نازک خیالم

راه می روم000نمی رسم

نگاه میکنم000نمی بینم

سکوت میکنم000نمی یابم

عاشق می شوم000تنها می شوم

ساده است حکایت این دل٠٠٠

دلی ساده و سربزیر آنچنان که سهراب می خواست

ساده ام چون قطره بارانی در شبی ابری

مثل شبهایی که بر پنجره مه گرفته اتاقم عکس خورشید را می چسبانم

و مادرم را سخت در آغوش میفشارم

و پدرم را بوسه ایی مهمان میکنم

و دوباره صبح مه آلود آغاز می شود

و با جامه سپید رنگم می روم تا در مه گم شوم

تا شاید جایی پیدا شوم

و باز توان قلم بر دست گرفتنم باشد

و رنگی از اهورا را بر تارک بوم بیاورم

من با چشمانی به رنگ جنگل و موهایی برنگ آفتاب000

با تمام نورها پیوند می خورم

و خدایم را در لابلای چکامه می نشانم

شاید این سنگ آتشین 0000"قلبم"

دوباره بر سرمای سکوتم شعله زند

آنچه از من میماند0000

مشتی پر بر آستانه ء این قفس ست0000

 


من اکنون احساس می کنم

بر تل خاکستری از همه ی آتش ها و امیدها و

و خواستن هایم ، تنها مانده ام ٠٠٠

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم ٠٠٠

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم ٠٠٠

و خود را می نگرم ٠٠٠

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است ،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که

تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم : من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد ٠٠٠

همین و همین

 

(دکتر علی شریعتی )

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت