راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

چه بسیار پاییزی بوده ام

چه تنها در پاییز قدم زده ام

اما این پاییز رنگی دیگر دارد

دردی دیگر دارد

درد رفتن تو

درد تنهایی من

درد سایه های گنگ

سپیدار های شکسته و سرگردان

بیاد صدای لرزانی که همیشه مرا نصیحت می کرد

:

مواظب خودت که هستی؟

خودت رو خوب بپوشون

هوا دزده مادر جون

و حالا

اون صدا به ابرها پیوسته

راستی چرا باید هر فصل رفتنت را

جای نبودنت را حس کنم؟

دنیای من پر از نور و گل و آیینه ست

پس چرا امسال پاییزم اینقدر پاییزیست؟

پاییز قلب من000

دردهای بشری همه مشترکند

همه از یک پیکریم

وقتی کسی جایی اشک می ریزد

اگر جایی دیگر کسی ببیند

دلش به درد می آید

و این در صورتیست که بتواند اشک را بچشد

یا چشیده باشد

طعم شور را نمی گویم

طعم درد را می گویم

پاییز بنظر من پر شکوه و اشک آلودست

غمی گرم در چشمان پاییز موج می زند

درایستگاه پاییز دل را غمی تازه پر می کند

اگر گاهی به مهر و مهربانی و آبان و آذر آتشین فکر کردید

و به نتیجه ایی رسیدید که چرا پاییز غمی گرم

در سینه دارد

برای منهم بنویسید

نه!گرمای غم پاییز نه به آتش آذر

و نه مهربانی مهر

نه !

اینها کافی نیستند

گرمای پاییز نه به اجاق داغ برگ سوزی آن

نه به داغی فراق برگ از درخت

نه000

اما نمیدانم !!!

نمیدانم اما شاید به قولی :

پاییز بهاریست که عاشق شده است000

و0000

زمین عاشق شد و آتشفشان کرد

 و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت

 خدا یکی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد

 تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد


حالا هر وقت که روحم یخ می‌کند،

 سنگ آتشینم سرد می‌شود

 و تنها سنگش باقی می‌ماند

 و هر وقت که عاشقم،

 سنگ آتشینم گُر می‌گیرد و تنها آتشی می‌ماند


مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش


مرا ببخش که در سینه‌ام سنگی آتشین است000

این همان حکایت پا بر جای مهر آذرین پاییز است

شما نظرتون چیه؟


کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ، چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ، شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستانی جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم

                       

                                                    فروغ فرخ زاد

نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت