راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

دیروز000

گاهی نه !

وقتی دلم می گرفت

دلیل داشت

اما امروز

گاهی نه !

وقتی دلم می گیرد

هیچ دلیلی ندارم !

نمیدانم شاید دل بریده ام

دل زده ام

 و یا زیر این سقف آبی بلند

که بسیار دوستش دارم

و جز دلتنگی نسیبم هیچ نکرد

چیزی نمی یابم که دلتنگی هایم را معنا کند !

از خاکی که مرا اسیر کرده تا آخرین پله آسمان

تا آنجایی که هوایش سم تنفر ندارد

تا آن خنکای نیایش

تا بی وزنی ما

یک دست فاصله ست!

آری000یک دست

خدا مرا برداشت

در قلب تنگم آسمانی کاشت

چون عقابی بر فراز کوهی گذاشت

نه رها 000

که آزادم کرد

تا دلتنگ شوم

تا تنها باشم

دلتنگ و شاد

تنها و تن ها000

حالا پس از آن سالها

من دوباره در دستان خدایم

شکل میگیرم

رنگ می پذیرم

صورتم را فرم می دهد

دل تنگ می شوم000

بانوی تنهایی من درونم شعله میکشد

می سوزد و می سازد جهانی را بر آخرین پله ء آسمانش

نه ترس !نه سکوت !و نه تاریکی !

هیچکدام را یارای نیروی مهتابی من نیست

با انگشتان سردم دریا را برقص می آورم000

وبر مد شبانگاهی عشق را بر امواجش سوار می کنم

اما هنوز دلتنگم000

نه!

دلتنگ عزیزانم و یا دوستانم!

دلتنگ دستان خدایم !

دستانی که به من آموختند دلتنگ باشم و تنها 000

یگانه و صبور

ساکت و عاشق000

من دلتنگ خاکی هستم که صبورانه در دستان خدا شکل گرفت

قلبم !

نگاهم !

وجودم !

همیشه آنچه هستیم با آنچه فکر می کنیم هستیم

تفاوت دارد !

من بوته ایی در جنگلی گم در یک نقطه کوچک زمینم !

اما همیشه خود را فراسوی ابر بر قله ایی ستبر

 بر کوهی فراز

دیده ام !

عقابی که بر آسمان آشیان ساخته است

اما000

درونم چون کودکی میل به بازی با نور و آیینه و عروسک دارد !

هنوزم عیدها ذوق زده می شود

هنوزم دلم آن عیدی های لای قرآن مادر بزرگ را می خواهد

من نیز دلتنگ می شوم

چون در دستان خدا دلم رنگ گرفت و در سینه ام نهاده شد

000000

اینکه مدام به سینه ام می کوبد، قلب نیست؛

 ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود

 ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین،

 آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس

 اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! 000

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه 000


ماهی اما وقتی در دریا شناور شد،

ماهی ست000

 و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است000


هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛

 تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود

 و وقتی دریا مختصر می شود

 و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع000

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین،

 تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید000

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی

 و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس

کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی

 و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی ٠٠٠

کاش 000!


بگذریم000


دریا و اقیانوس به کنار!

 نامنتها و بی نهایت پیشکش!


کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی000

 این آب مانده است و بو گرفته است

 و تو می دانی آب هم که بماند می گندد،

 آب هم که بماند لجن می بندد

و حیف از این ماهی که در گل و لای،

 بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

یادت باشد

یک فرصت هست

یک ماه

تنگ بلور ین دلت در انتظار آبی تازه است

و یادت باشد

تا آسمان یک دست مانده است000


نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت