راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

من آن خاکم که خورشید در کف دست دارم !

هیچ چیز از آسمان کم ندارم !

از دلتنگی هایم نمی گویم

زیرا خورشید درونم همه را سوزانده است !

هر انسان جهانی درون خویش دارد

که فقط متعلق به خود اوست

من همان خاکم که لایق عشق شد !

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم،

می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه،

 یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه،

یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛

 یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛

خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

 

 

یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت،

 هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه،

خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک٠٠٠


اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد،

 ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد

یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،

 انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند٠٠٠


وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم

من‌ همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم

 همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند

 من‌ آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌

 و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده

من‌ آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام

حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد

اما اگر این‌ خاک،

 این‌ خاک‌ برگزیده،

 خاکی‌ که‌ اسم‌ دارد،

 قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را،

 خاکی‌ که‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست

 اگر نتواند تغییر کند،

 اگر عوض‌ نشود،

 اگر انتخاب‌ نکند،

 اگر همین‌ طور خاک‌ باقی‌ بماند،

اگر آن‌ آخر که‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد،

بگوید: ای‌ کاش‌ خاک‌ بودم٠٠٠


این‌ وحشتناک‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ که‌ یک‌ آدم‌ می‌تواند بگوید

 یعنی‌ این‌ که‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاک‌ باشد،

 چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ که٠٠٠


خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را که‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید٠٠٠

من آن خاکم !

خورشیدها در کفم سوختند !

با تمام نور ها درآمیختم000

اما هنوز هم تشنه ام

خورشید می خواهم

آنگاه که لیلی عاشق شد000

من به دنیا آمدم000

تمام رازهایش را خداوند در گوش من در روز الست زمزمه کرد !

می شناسی ام  !

انسانم !

تو هستم000

مادرمان خورشید

پدرمان ماه

زادگاهمان خاک

و خدایمان همین نزدیکی !

پیش از آنکه قلبت را بدزدند،

 پیش از آنکه دلت را به سرقت برند،

کاری بکن000

 آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز،

 که باید هر روز و هر شب،

 برویی و بزدایی و بکاوی

شاید روزی معنای این حروف را بفهمی،

 حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند

 و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است

 که در کند و در کاو و در کشف این لوح می برد


زیرا که این لوح ،

 همان لوح محفوظ است ،

 همان کتیبه مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است

قلبت کتیبه ای باستانی است،

 از هزاره ای دور

 سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند

الفبای قومی ناشناخته را شاید

 و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند،

 بخوانی !


نوشته شده در یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت