راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

یک سئوال   یک سئوال اساسی !

چرا وقتی میگی عاشقی

و از عشق مینویسی

همه برایت دست میزنند!

یا حداقل تحسینت میکنند

البته خب کسانی هم هستند که به حس دیگری رسیده اند000

اما امان از اون موقعی که از دل مردگی ها بنویسی

که چند حالت داره

یا همدردی

یا دلسردی

ویا هیچی

عبوری ساده و خسته کننده

بخاطر همینه که یک حس بوجود می آید

:

پنهان کاری

احساست را پنهان میکنی

 تا کسی کاری به کارت نداشته باشه

شاید این حس رو تجربه کرده باشید

اما من خیلی وقته درگیرش شده ام

بخصوص اگر بشی تمام زندگی انسانهایی که دوستشون داری

این روزا تنهایی یک حس واگیردار شده

گاهی فکر میکنی توی یک سیاره ء دیگه زندگی میکنی

فقط گاهی با یک هم سلولی دیگه برخورد میکنی

کلی مبارزه می کنی اول بشی

به قله برسی

ولی وقتی رسیدی000

می فهمی هیچی نیست !

درد این روزای ما

نفهمیده شدن نیست !

بد فهمیده شدنه000

فقط ما طناب دار خودمونو خوب می بافیم

نمیخواهم ناامیدتون کنم

اما اگر به درون خودتون رجوع کنید

میبینید بیراه نمیگویم

اما به قولی : راه حل چیه؟

مسئله طرح شده

اما راه حلش؟

اینو شما بگید!

000

شما بگید با این دنیایی که رو به تنهایی های مضاعف

و خشونت می رود

چه باید کرد؟

با این همه پیله های سربی

چتر های سیاه

و فراموشی عشق چه باید کرد؟

تا کی از عشق های افلاطونی بنویسیم؟

تا کجا می شود ادامه داد؟

سئوال ها زیاد شدند

اما

جواب آنها را شما بدهید

سپاس گزارم

نوشته شده در جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩ ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت