راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

به یاد روزهایی که آسمان در چشمانمان زندگی میکرد !

و هر گاه دلتنگ می شدیم سیب های همراهی

در دستانمان بود

ومن چه آسان گریه می کردم

و تو چه ساده دوستم داشتی 

و دیروزهایی که چه دور شدند و رفتند

چه ساده پر کشیدند و در آغوش گذشته خفتند !

اما یکی بهش بگه000

بدونه000

هنوز000

دوستش دارم !

اگه بخواد تا آخر عمرم عاشق می مانم000!

تا رسیدن انار 000در دستان سرد پاییز

فرزند تابستان !

گویا از یاد برده ایی که هیچ سرخی قبل از زردی نمیروید !

نمی دانم شاید بهار نارنج ها هم راهشان را گم کرده اند000

شاید یادمان رفته که باران بر درگاه علاقه مان باریده است000

اما ساده و صمیمی !

بر گهواره گذشته هرگز کودک احساس را مخوابان !

بیادت هستم و میدانم مرا بیاد داری

ای سایه روشن تنهایی !

این نوشته را تنها برای تنهاترین سایه نوشته ام000

او که با رنگها آشنا بود

و بر دل مهربانی را نقش می زد 000

و000عشق مان را آبی می خواند

                        0000000

هنوزم هر غروب  باد در گیسوان خورشید می پیچد؟

حیف000

نوشته شده در شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت