راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

گاهی به پاییز می رسم٠٠٠


گاهی که رنگ چشمان تو را گم می کنم 


 پاییز می شوم


 و باد لهجه ای زرد


 کشان کشان


 هلم می دهم تا سنگسار علاقه


همین کافی نیست که پلک نزنی ، گلم ؟


حالا شب به نیمه های عقربه می رسد


 و من فکر می کنم دیروز سر انگشت پنجره


 روی کدام سطر کوچه بود


 که پاورچین و ساده


به تنهایی تو ریختم


 راستی ، کجای شب بودی که خواب زمستان سفید شد ؟


پنجره پیش بینی کرده بود


 مرا که نگاه کنی برف می گیرد

 
 حالا در عمق زمستان

 
کبوتری با آوازی از جنس سیب


روی لب هایم آشیانه کرده


 کبوتری سبز که در آیینه پرواز می کند


چشم به راه کدام واژه از دهان دریایی ؟


 باور کن !


 هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده


 نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور


به من نگاه کن


 امروز پنجم پنجره است


 و من اندازه ی همین آسمان برهنه


دوستت دارم ٠٠٠



به یاد باران های بی بهانه


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت