راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

من تنها آمدم این بار

نه !

تنها نه !

تن ها آمدم000

من نیابت از پدر 000

کمی زودتر از او ومادرم000

وارد فرودگاه که شدم

همه بودند000

خوش و خرم000

اما چشمان من بی هراس بدنبال کسی می گشت000

تا خانه راه زیادی بود

از هر دری شنیدم

از سیاست تا هنر تا دانشگاه تا نورسیده ها000

به خانه که آمدم

به اتاق سبز مادر بزرگ خیره ماندم

و دستهایی که همیشه پرده را کنار میزد

آه مادر نمی توانم نبودنت را تاب بیاورم000

من به هراس نبودنت و بر تمام خاطراتم تکیه کرده بودم000

در همان حیاط000

زیر همان درخت خرمالو که یادگار پدر بزرگ بود000

و با همان صدای زیبا که مرا می خواند000

شکستم !

مادر بزرگ رفته بود و بجایش تمام روزهایم خاکستری شده بودند

مادر بزرگ من تابان صدرای خوبم0000

و من که به گفته ء او نگاهم مانند صدرا بود و 0000

هیچ !

من آمده ام اما دیر کرده ام

او رفته است و تنها فیلم و عکسی و نوشته ای از او بیادگار مانده

و هم صد ها خاطره000

و مو های من که همیشه آنرا شانه می کرد و می بافت !

دست بر سر خود می کشم و با بغض می گویم :

مادر بزرگ دوستت دارم

دوستت دارم چون دوست داشتن را به من آموختی000

و لبخند می زنم

همان چیزی که تو بسیار دوست می داشتی000

بر مزارت آمدم و تو را هزار بار بوسیدم

مهربان مادرم000

می دانم که باز هم می خواهی بگویی :

خودت رو لوس نکن 000من که جایی نمی روم پیش تو هستم

000000

آن روز که از درخت افتادم

فقط دلم میخواست شما منو بغل کنی

وقتی در آغوشت درد پایم را فراموش می کردم

دلم میخواست همیشه در آغوشت بمانم

اصلا بزرگ نشوم!

مادر جون

دوستت دارم

همیشه تابان می مانی برایم

بلند می خندم

لبخند  را  فریاد  میزنم

تا ترانه های دلواپسی  از

دروازه های یقین بگذرند

و تمنا هایی که

آغوش گشوده اند

تا

خاطرات من و کودکیم

را در پشت چپر های حادثه

به باغبان بسپارند000

.

.

.

 و رهایم کنند

تا مرز جنون

آنجا که می شکند

ستون های قانون و عرف

و فرو می ریزند

دیوار های بلند تعلق

و آوار می شوند

نگرانی های تو 000من

وای خدا

چقدر نزدیکند فاصله ها

وقتی که قالب های

هستی و زمین

سفید و بی حصارند

 برای تو0000

 مادر بزرگ

نوشته شده در شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت