راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

طعم ترش چهارشنبه !


بوی تمشک و خاکستر

 
 عطر تنبور و فلوت


دیروز کبوتری از من سراغ تو را می گرفت


 گفتم ، به سمت واژه های ترد

 
 یادم افتاد از هفتم آسمان ندیدمت !


 و چه قدر دلم برایت تنگ شده 000


 من اگر نخواهم با روزهای خدا صبوری کنم چه می شود ؟


نمی دانی چه قدر دلم گرفته


سه ساعت است عقربه ها اسیر یک اند


 حالا من با این همه مرده ی سیاه چه کنم ؟


 این جا همه چیز مرده


 صندلی ، میز، أینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار

 
حتی درای درون قاب و ماهی های درون آب


 و من که از همه مرده ترم


 اگر باور نمی کنی پاورچین و ساده کنارم بیا


و ببین که بوی کافور می دهم


 
آواز کلاغ سیاهی اتاق را بیش تر می کند


 سیاه پوشانی که جای خرما قار قار تعارف می کنند


بنشین کنار مرگ من


و مرا ببوس تا دوباره زاده شوم


 کسی برایم از شهریور کبوتری بال بسته آورده بود


بال هایش را که باز کردم


 
تو زاده شدی


بوی تمشک و خاکستر می آید


 عطر تنمبور و فلوت


 کاسه ی شب


 پر از سکه های ستاره شده


 ماه گدایی می کند


 ونوس نی لبک می زند


 نپتون فلوت می نوازد


 این شب عجب ارتفاعی دارد


بنشین و برای زمستان


 مثنوی بخوان


 نمی دانی چه قدر دوستت دارم


 مرگ هم به لکنت افتاده


 چشم هایم خاکستری شد


شمعت را خاموش کن


 زمستان هم


 از نور خوشش نمی آید

 
 نگذار قهر کند


راستی امروز چندم پرنده است ؟


چرا خوابم نمی آید ؟


 کسی برایم مریم آورده ، کسی انار ، کسی ریواس


 ولی من به کسی فکر می کنم که هیچ وقت جز دست هایش


 چیزی برایم نمی آورد


 چرا می ترسی ؟


 آن یک نفر کسی جز تو نیست


 می خواهم نامت را در گوش ماه بگویم

 
نه حسود تر از آنم که تو رابا ماه قسمت کنم


 دوستت دارم


 حتی اگر تمام قطره های باران بازم بدارند


 حتی اگر صبح صد ساله بیدار شوی و دندان هایت مصنوعی باشد


 می دانی


 بعد از زمستان و قبل از بهار فصل دیگری هم هست


 قول بده برای هیچ پروانه ای نگویی


 فصلی که آیینه ها از کار می افتند


 و آدم ها رو به روی دیوار می ایستند


موهایشان را شانه می کنند و آواز می خوانند


 تو دست مرا می گیری

 


و در کوچه ها می دویم


دیگر هیچ کس نمی پرسد از ماضی آمده ایم یا مضارع


مرا که ببوسی کبوتری زاده می شود


با من که قهر کنی می میرد


 آه ، خدایا ، کلمه ها دست از سرم بر نمی دارند


خوابم نمی آید ، عقربه ها هم آزاد نمی شوند


داشتم می گفتم ... خواب دیده ام


 به تاریخ هشتم باران در فصل مستان


 آیینهء  خانه ات می شوم !


می بینی چه قدر عاشقم


 حالا هی رؤیاهایم را کفن کن


هی زخم به واژه های تنها یی ام بزن


هی دروغ بگو !


هی به دیگران ناخوانا را چشم بدوز


خواناترین کاغذی که می توانی تا همیشه سیاهش کنی منم


سکوت ، سکوت ، کلمه ، پرواز ، بی قراری


باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم


 دیگر نمی خواهم مرا ببوسی


 بگذار تا همیشه بوی کافور بدهم


خداحافظ


 یادت باشد


 صبح که بیدار شوم


حتی نامت را به خاطر نخواهم آورد

 تمام ستاره های سبز در خواب آشفته ی آیینه غروب می کنند!

امروز اولین روز در پاییزی ترین لحظات عمر ماست

                                 امروز چهار شنبه ست !

 

نوشته شده در چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت