راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

WelCome to Taranehha Group. Click to Join Me.

حقيقتش وقتی توی اين وبلاگ شروع ميکنم به نوشتن

يه حس خاصی دارم

فکر ميکنم روبرويم نشسته ايی و مستقيم دارم با خودت حرف ميزنم.....

شايدم چون محيط اين وبلاگ تيره هستش

احساس ميکنی يه گوشه ی دنج پيدا کردی برای حرفهايی که گاهی نگفتنی هستند!

درست مثل شب

که پرده ی حيا را بر دنيا ميگشايد تا انسانها برای گفتن حرفهايشان خجالت نکشند!

و راز اينکه شب راحت تر با خدا گفتگو ميکنيم همين است

چشم آينه دار دل است و نور رسوا کننده ی اسرار....

درست يادمه وقتی شايد ده سالم بود و کار اشتباهی ميکردم

پدر ميگفتند: خودت بگو چيکار کرده ايی ؛من چشمهايم را ميبندم و تو تعريف کن....

و همون موقع وقتی پدر چشمهای مهربانشان را می بستند

من راحت تر به خطايم اعتراف می کردم....

فکر ميکنم اين به حرمت نگاه است

حالا من مانده ام چطور حال دلم را به او بگويم؟

و آيا آن نگاه مهربان و قشنگ اين مجال را به من ميدهد که راز دل را افشا کنم يا نه؟

WelCome to Taranehha Group. Click to Join Me.

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت