راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا٠٠٠

چند روزی است حجم تنهایی را

 بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم

نه!

قلم در دست من نیست

من نقاش این تنهایی نیستم

این خاطرات شب چشمانت است که

قلم در دست گرفته٠٠٠

و به حرمت شبهای تلخ من 

 

بعد از رفتن تو

حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند٠٠٠

و تو تنها نگاه می کنی

٠٠٠ومن تنها می شکنم!

تا کجای ترانه ادامه می دهی؟

مگر ما را چند غزل همراهی خواهند کرد؟

تا کدام نت سکوت تماشا میکنی؟

مکث تو طولانی تر از سکوت من شده است !

نترس و شجاع باش ٠٠٠

بگو نبودنم را دوست نداری

بگو به نگاهم

به صدایم

نه !

به نبودنم

اعتراض داری

بگو دوباره نت طغیان را با گیتارم برایت بنوازم

به چه کار می آید این همه نت که بر لبانت خاموش خفته اند؟

من که شاعر احساس توام٠٠٠

تو که می دانی که شاید گاهی بهتر از خود تو٠٠٠

می شناسمت !!!

پس برایم دیگر از غروری که هیچ نمی ارزد ؛جز تنهایی هیچ مگو !

من بارها بر غرورم نالیده ام٠٠٠

تو که می دانی عقابی قله نشینم

که٠٠٠

که عاشق شده است٠٠٠

و چه اندوه مهیبی دارد این عقاب٠٠٠

تو ٠٠٠

و تو گاهی مرا بهتر از خودم می فهمی٠٠٠

تنها نگاهم نکن

بر بغض غرورم شیون تنهایی باش

تا بر ویرانه آن همه اوج ٠٠٠

نجوای آشنای نت سل بر زخمه تارم باشی٠٠٠

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت