راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

و باران از دریاست000

من آهسته آمدم کنار وقفه ای از دریا 


 رو به روی کبوتری که از غروب می وزید


 چشم به راه آوازی که دریا


 از آغاز پرنده زیر گوش بچه ماهی ها خوانده بود


 به یقین می دانی به چه فکر می کردم


 گفته بودی :


 خودت با دریا کنار بیا !


تمام دریاهای دنیا دو ساحل دارند

 
من کنار دریا می آیم ، من با دریا کنارمی آیم


من با باد ، با باران ، با آیینه و زمستان


 من کنار تو می آیم ، من با تو کنار می آیم


 من با هر چه آسمان سرکوب شده

 
 و هر چه سنگسار آیینه و مهربانی


 و هر چه منطق بی دلیل!

 
 کنار می آیم٠٠٠


تو چه می دانی که در این یک شنبه ی عزیز

 که بوی تنهایی می دهد


چه قدر به بن بست کلمه رسیده ام


می خواهم انکار کنم که شاعرم

 
 و یک سکوت هزار ساله

 بر لب کبود هر چه باران بی مورد


 من خودم را اواسط دیروز جا گذاشتم


 کسی که امروز کنار تو می آید


یک مرده ی منطقی است


 حالا می توانی آسوده باشی

 
 من کنار تو آمده ام


 من با تمام تو کنار آمده ام

من نا تمام یک غزل نا سروده ام

می توانی آسوده باشی که شانه هایت برای من کافی هستند

برای اشکهایی که هرگز نچکیدند

تا از هم نپاشم

تا غرور تنهایی ام نشکند

اما بیش از هر زمانی به تو

به صدای تو

محتاجم

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت