راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

یکنفر هست که صدایم را می شنود !

تنهایم و تنهاتر است

صدایش میکنم

نگاهم می کند

آرزو می کنم 0000

به نگاهی شاید

و به لبخندی

چند روزی است صدای پتک ها آرامشم را گرفته اند


پتک هایی که به دیوار فرود می آیند


ریختن هر دیوار غمی است بر دیوار !


زچه می کوبیم ،  به چه می کوبیم ؟


دلم از داغ دیوار می سوزد.


کاش دیوار هم می فهمید !


در شگفتم از خدا،


انسانی را زبان و گوش داده


که نمی گوید و نمی شنود


و فهمی که سراسر نافهمی ست


کاش گوشی داشتم


برای شنیدن ناله های دیوار از پس هر ضربه


و گوشی داشت دیوار که می شنید همدردیم


و گاه گاه می شنید دردم


و اگر می شنید


آنچه که دل من تحمل می کند ،


آنچه را که هماره به او می گویم ،


آنگاه000


شاید برای خراب کردن دیوار نه نیاز به پتک


و من000


دیوار نویسی می کردم


به جای اینان که با پتک به دیوار ها می کوبند


و ویران می کردم دیوارها


بی صدا و از درون

 

روزگاری است که بر خرابه های دل پتک می کوبم


و از ترس دوباره ویرانی اش


دل به ساختنش نمی دهم


شاید از آنست 

      که گاه به گاه و هرگاه بی دلم


حال دانی که چرا دل نمیدهم - دل نمی گیرم!؟


چرا که هیچ آبادی به ویرانی نمی بخشند


و دانی که چرا نمی سازم ویرانی ها را ؟!

چرا که تنها خرابه ها

جایگاه عاشقان است

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت