راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

ای آخرین رنج !

تنهای تنها می کشیدم انتظارت

نا گاه ! دستی خشمگین مشتی به در کوفت

دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت

من باپاهای سرد و برهنه

بر درگاه همیشه ها

در گشودم

بر مرگ

مرگ سایه ها

دانستم

دانستم این ناخوانده مرگ است

از سالهای پیش با من آشنا بود

بسیار او را دیده بودم !

اما نمی دانم کجا بود

فریاد تلخم در گلو مرد !

از مرگ مردم

مردم تا دوباره

دوباره؟

بر خیزم

بر خ ی ز م

فریاد تلخم در گلو مرد

با خود مرا در کام ظلمت ها فرو برد

در دشتها 0000در کوهها0000

در دره های سرد و خاموش000

در خلوت گرداب های سرد و تاریک

در کام اوهام

در ساحل متروک دریاهای آرام000

شب های جاویدان مرا در بر گرفتند000

ای آخرین رنج !

من خفته ام بر سینه ء خاک

بر باد شد آن خاطر از رنج ؛ خرسند

اکنون تو تنها مانده ای ؛ ای آخرین رنج!

برخیز ؛برخیز؛

از من بپرهیز000

برخیز ؛ از این گور وحشت زا حذر کن

گر دست تو کوتاه شد از دامن من000

بر روی بال آرزوهایم سفر کن

با روح بیمارم بیامیز000

با عشق نا کامم بپیوند000

من سبک وارانه  مردم

دیگر آن نا آزموده رنج را با روح سرگردانم چشیدم

من مرگ را چون نفس در جان خود مزه کردم

مرگ را از صبوری هایم خسته کردم

مرگ را چون لاله دیدم

چون کودکی در آغوش مادر

در دستهای سرد مرگ آرام گرفتم !

نوشته شده در جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت