راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

چرا گاهی روح در عطش پرواز شناور می شود؟

قفسی باید ساخت

هر چه در دنیا گنجشک و قناری هست ؛

با پرستوها ؛

و کبوتر ها ؛

همه را باید یکجا به قفس انداخت !

ای وای0000

چرا مردم قفس را آفریدند ؟


چرا پروانه را از شاخه چیدند ؟


چرا پروازها را پر شکستند ؟


چرا آوازها را سر بریدند ؟

پس از کشف قفس ، پرواز پژمرد


سرودن بر لب بلبل گره خورد


کلاف لاله سر در گم فرو ماند


شکفتن در گلوی گل گره خورد

چرا نیلوفر آواز بلبل


به پای میله های سرد پیچید ؟


چرا آواز غمگین قناری


درون سینه اش از درد پیچید ؟

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت ؟


چه شد آن آرزوهای بهاری ؟


چرا در پشت میله خط خطی شد


صدای صاف آواز قناری ؟

چرا لای کتابی ، خشک کردند


برای یادگاری پیچکی را ؟


به دفتر های خود سنجاق کردند


پر پروانه و سنجاقکی را ؟

خدا پر داد تا پرواز باشد


گلویی داد تا آواز باشد


خدا می خواست باغ آسمان ها


به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر و پروازشان داد


ولی مردم درون خود خزیدند


خدا هفت آسمان باز را ساخت


ولی مردم قفس را آفریدند

00000000

گاهی دلم آسمانی می خواهد که قفسی نداشته باشد !

ای وای بر دل من 000

او را کشتم و در قفسی انداختمش

دلم پرپر زد و رفت

ومن تنها 000

تنها نگاهش کردم !

حتی بدنبالش نرفتم

نگشتم

ندیدم

نبودم

چه حس سرد داغی داشتم !

وتو تنها تو میدانستی چه انبوه ست تنهایی من

چرا بر صورت احساس

هنوز هم شیاری هست؟

چرا در قفس های ما پرواز را گردن می زنند؟

ای وای000

بر آزادی

بر پرواز!

نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت