راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای سنگ

سنگی برای یاد ....

ومن تلخی ناب یک جرعه قهوه را مزه میکنم

شاید دیگر مجالی برای لذت بردن از این همه تلخی نباشد !

شاید فردا شیرین باشد و بی مایه

گاهی تلخها مزه دارترین طعمهای دنیایند

براستی چرا من خود را محکوم میکنم؟

من که همیشه در مرکزتوجهات جمعم٠٠٠٠

خود را می رنجانم تا ثابت کنم هستم

و چرا غمی تلخ همیشه همراه من است؟

چرا قهوه ء من هرگز شیرین نمی شود؟

و چرا دستهایم از جیبهایم بیرون نمی آیند؟

و چرا بر لبهایم همیشه طرح یک سئوال می ماند؟

بر هستی اجباری ام گاه خویش را تا لبه تیغ تاریکی رانده ام

بی محابا

مثل دود لرزان یک سیگار در هوای مه آلود صبح

از مرگ نترسیده ام

زیرا که مرگ را جزئی از زندگی دانسته ام

چرا متفاوت بوده ام؟

ساختاری تنها و رقصان

چون موج

چون رود

ساده

سر بزیر

و سخت !

بر سیطره ء وجودم چون سایه ایی سرگردان و ناشناس خزیده ام

صبورانه و خاکستری

هرگز دوباره به دنیا نخواهم آمد!

نوشته شده در شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت