راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

حالا شد يه چيزی!

از ديشب داشتم با خودم کلنجار ميرفتم......

ميدونی ديشب يه تصميم رعد و برقی گرفته بودم

ميخواستم هر سه وبلاگ رو حذف کنم!!!

البته هنوزم تو سرم اين فکر داره ميچرخه......

اما يه کمی کمرنگ شده....

راستش همش تقصير دل هستش.....

اون نذاشت

بخصوص اين وبلاگ که به يه حس و حال و عشق خاصی دوسش دارم....

اما ديشب ميخواستم صوفی بشم

يعنی دل از تعلقات بکنم!

اولين چيزی که بيادم افتاد تو بودی.....

اما.....

تو رو نميشد کنار گذاشت

بعدش ياد اين وبلاگهای لوس افتادم

گفتم : آره خود خودشه...

با حذف اينا صوفی ميشم.....

راستش بهم نخندی ميگم کلی پدرم از دستم خنديد

بهم گفتند: با حذف ميشه صوفی شد ولی اول بايد حس عرفانی داشته باشی

اگه اون حس رو نداشته باشی و فقط شکل اونا بشی اين ميشه ريا

منم که سرم درد ميکنه برای بحث های فلسفی

رفتم نشستم مقابل پدر يا بقول خودش گارد گرفتمو .......بحث شروع شد

حدود يکساعت حرف زديم ....

تا اينکه بمن ثابت شد

نه بابا من صوفی بشو نيستم

چون هنوز دلم در خاک اسيره

با دل شکسته رفتم بيرون

شهر مثل هميشه تميز و مرتب بود اما اين نظم شهر يه جورايی آزارم ميداد....

رفتم کنار رود ِ دوست داشتنی.....

بهش گفتم :

نظر تو چيه؟

ميتونم از دنيا دل بکنم يا نه؟

رود سرد و آرام نگاهی کرد و گفت:

همين که بجای اين همه تفريح اومدی اينجا .....يعنی دل بريده ای

يه کمی فکر کردم و ياد بليط های سينما افتادم که دست نخورده کذاشته بودمشون تو کشو...

گفتم: خب اين که دليل نميشه....

مگه تازشم تفريح بده؟

گفت: تفريح بد نيست ....ولی تو برای تفريح اينجا نميای.....

ديدم راست ميگه....

من هميشه وقتی ذهنم درگيره و يه جورايی احتياج به آرامش دارم

ميرم کنار رود.......

بازم مثل هميشه رود برنده شد و من چاره ايی نداشتم سرمو بندازم پايين......

تو راه که بر ميگشتم يه تصميمی گرفتم.....

با خودم گفتم :

دوست داشتن همه چيز را در کنار دوست نداشتنش امتحان ميکنم....

(البته بجز تو)

يعنی دل نميبندم که نداشتنش داغونم کند!

آره اينجوری بهتره.....

باز زمزمه هامو نوشتم.....

شما ببخشيد !

اگه قاطی نوشتم.....

ساحله ديگه ...گاهی طوفانی .....گاهی آرام....گاهی......

اما در درونم همان ساحل تنهای دورم که در کنار اقيانوسی از محبت زندگی ميکنم

تنهاييم را با جهانی معاوضه نميکنم....

هر چند گاهی بغضش خفم ميکنه اما....

در اين تنهايی به چنان استغنايی رسيده ام که مپرس....

آها راستی يادم رفت بگم

ديشب يه فال از جناب لسان الغيب حافظ گرفتم

براتون مينويسم :

درد عشقی کشيده ام که مپرس

زهر هجری چشيده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزيده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش

ميرود آب ديده ام که مپرس

من بگوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنيده ام که مپرس

سوی من لب چه ميگزی که مگوی

لب لعلی گزيده ام که مپرس

بی تو در کلبه گدايی خويش

رنجهايی کشيده ام که مپرس

همچو حافظ غريب در ره عشق         بمقامی رسيده ام که مپرس

اگر هم ميخواهی بپرسی بهت ميگم : ميميرم برات

نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت